تارنمای دهستان لوتک منتخب این هفته سایت رادیو سیستان میباشد


با سلام و احترام

باستحضار سرور گرامی میرساند ، تارنمای شما منتخب این هفته سایت رادیو
سیستان میباشد. به همین منظور به اطلاع آن مدیریت محترم میرساند هدیه
ویژه ای از طرف سایت رادیو سیستان که شامل پنل طلایی سامانه ارسال پیام
کوتاه به همراه 3 خط اشتراکی ارسال پیام کوتاه میباشد، تقدیم حضور
میگردد.

لذا در صورت تمایل به دریافت سامانه با مراجعه به آدرس زیر ثبت نام
نمایید و سپس به ما اطلاع دهید تا تعرفه ویژه برای شما بدون هزینه اولیه
فعال گردد.

...............................
پشتیبانی :
0936434....

با تشکر
محمد رضا کوه کن
مدیر سایت رادیو سیستان

قلعه رامرود در استان سیستان و بلوچستان

http://upload7.ir/images/09524842633734031080.jpg


قلعه رامرود در استان سیستان و بلوچستان
قلعه رامرود ، این قلعه در ۹۵ کیلومتری جنوب غربی شهرستان زابل و در محدوده تاسوکی قرار دارد .

پیشینه تاریخی
محمداعظم سیستانی در کتاب سیستان بعد از اسلام ، در مورد قلعه آورده است : قلعه فرخ و قلعه ترقون و خرابه های کندرک در امتداد قلعه رامرود ، آثار تاریخی متعلق به بعد از دوره تیمور می باشد .
در این منطقه وجود سفال های دور ایلخانی و دوره تیموری و همچنین کشف چینی های آبی ، سفید و ظروف زرین فام دوره صفوی ، نشان از آبادی این منطقه در آن زمان را دارد .

معماری
این قلعه به صورت چند ضلعی نامنظم میباشد و مجموعه اصلی قلعه از دو قسمت تشکیل شده که دور تا دور هریک را برج و باروی در بر گرفته است .
قسمت مرکزی و شمال غربی قلعه شامل یک محوطه بزرگ و رواق هایی با قوس هلالی در مجاور حصار قلعه وجود دارد .
در قسمت جنوب غربی ، آثار سه واحد کوره پزی به صورت پراکنده دیده می شود .
در بخش شرقی قلعه ، دو ساختمان منفرد وجود دارد که از لحاظ معماری با اهمیت است . یکی از این گنبد ساختمان ها از خارج با نقشه هشت ضلعی و از داخل گنبد چلیپایی می باشد

طايفه رامرودي منتسب به اين منطقه از دهستان لوتك مي باشند. و ...


http://upload7.ir/images/57544294178104912742.jpg

برخی ولایات  افغانستان فعلی که روزگاری جزو سیستان بزرگ (100سال قبل) بوده اند

ولایات فعلی افغانستان مثل فراه، نیمروز، هلمند، قندهار، زابل، روزگان ، دایکندی؛ در گذشته ای بسیار نزدیک جزئ سیستان بزرگ وخاک ایران همیشه سر فراز بود که با بی لیاقتی پادشاهان قاجار وبا خدعه انگلیس وحاکمان سرسپرده خاندان علم از ایران جدا شد وسیستان به سرزمینی خشک ولم یزرع تبدیل گردید .


اگر علی خان سربندی فقط چند سال دیگر زنده بود تمام این ولایات به ایران تعلق داشت   ومردم این ولایات در فقر ومحرومیت  ونا امنی به سر نمی بردند یعنی ایرانی بودند وخوشبخت ولی افسوس،...






ولایت فراه :
نقاط دیدنی ولایت فراه نیز به شرح زیر است:
شهر کهنه فراه ، شهر اسفندیار ، کافرقلعه، بارندک ، قلعه پنج جفت گاو ، قلعه چارماس ، قلعه هفت سوراخ برنگک، قلعه مساو ، مزار سید محمد ، مزار شاه مبارک ، مزار ابونصر فراهی ، مزار شهدای کنسک ، مزار سلطان امیر



شهر کهنه فراه و قلعه فریدون



ولایت قندهار:
در شهر قندهار مقبره های اشخاص برجسته و نامدار افغان مانند مقبره آحمد شاه ابدالی پادشاه نامدار افغانستان، میرویس هوتکی و همچنان آرامگاه های رجال معروف کشور است. از مناطق دیدنی قندهار می توان به چهل زینه، جاده عیدگاه و فرودگاه قندهار، تپه مندیگک، و آرامگاه بابا صاحب اشاره کرد.
چهل زینه قندهار در زمان همایون شاه آباد گردیده است و کتاره های آن در زمان امان الله خان ساخته شده و اکنون در وضع بدی قرار دارد.



آرامگاه بابا صاحب در فندهار







 

ولایت هلمند

 

مرکز این ولایت شهر «لشکرگاه» است که مساحت آن ۶۱/۸۲۹ کیلومتر مربع و جمعیت آن ۵۴۲،۰۰۰ نفر است. نام هلمند را در ایران بیشتر هیرمند می‌خوانند که در واژه به معنای «دارندهٔ آتش» است و رودی است که از افغانستان به سیستان ایران و در پایان به دریاچه هامون می‌ریزد. این ولایت بیشتر بیابانی است.

۹۲٪ مردم این ولایت به زبان پشتو و ۸٪ دیگر به زبان‌های فارسی و بلوچی صحبت می کنند



ولایت نیمروز


ولایت (استان) نیمروز نام ولایتی در جنوب باختری افغانستان است که در همسایگی کشورهای ایران و پاکستان قرار دارد. ولایت نیمروز از جانب شمال به ولایت فراه و جنوب غرب به خط سرحدی و از طرف شرق به ولایت هلمند محدود است. مرکز آن شهر زرنج است. نیمروز نامی است که در قرون وسطی به این ناحیه داده شده است.

بیشتر جمعیت این استان را بلوچ‌ها تشکیل می‌دهند البته این استان از کم‌جمعیت‌ترین ولایت‌های افغانستان است.مساحت این ولایت ۴۱۰۰۵ کیلومتر مربع است و ۱۴۹۰۰۰ نفر جمعیت دارد. همچنین عده‌ای از پشتون‌ها، تاجیک‌ها و ازبک‌ها نیز در این استان ساکنند.

رود هیرمند و دنبالهٔ آن به نام خاش‌رود به علاوهٔ شاخه‌های هیرمند به نام‌های رام‌رود و سنارود در این ولایت جریان دارند. بیابانی به نام دشت مارگو بیشتر سطح این ولایت را در بر گرفته و هامون گودزره نیز در این ولایت قرار دارد.

سه شهر زرنج، چخانسور و چهاربرجک شهرهای اصلی این ولایت هستند و از آبادی‌های مهم آن می‌توان کرودی، میرآباد، قلعه فتح، دشت مارگو، کده، کرکی، و شند را نام برد.

 

نیمروز ولایت پهناور است با جمعیت کم و طبیعتی خشن و فقیر که از دشت‌ها و بیابان‌های وسیع و خشک تشکیل شده‌است. تنها نقاطی از این ولایت مسکونی بوده و جمعیت‌هایی را در خود جای داده‌است که در مسیر رود هلمند در جنوب و خاشرود در شمال قرار گرفته‌اند. مراکز سه ولسوالی این ولایت یعنی چهار برجک، چخانسور و خاشرود در حقیقت آبادی‌هایی هستند که اولی در مسیر رود هلمند و دوتای دیگر در مسیر خاشرود واقع شده‌اند.

شهر زرنج مرکز ولایت نیمروز شهری مرزی است و درست در جایی قرار گرفته که هلمند مرز مشترک ایران و افغانستان محسوب می‌گردد و همچنان نقطهٔ نهایی جریان هلمند یعنی جایی است که ریگستان‌های عظیم، هلمند را در خود می‌بلعد و در فصلهای خشک آب هلمند حتی به این مناطق هم نمی‌رسد.

اقتصاد نیمروز متکی به دادوستدهای مرزی است و در این میان تجارت کالا و ترانزیت آن، قاچاق مواد مخدر و کالا و نیز قاچاق انسان درآمدهای زیادی را به این ولایت وارد می‌کند. خیل مهاجرین اقتصادی افغانستان نیز از طریق نیمروز وارد ایران می‌شوند.

زرنج مرکز نیمروز بلوچ‌نشین است ولی اقلیت‌های پشتون، تاجیک، ازبک و شیعیان در شهر زرنج دیده می‌شوند. اکثر مهاجرت غیر بومی‌ها دلایل اقتصادی دارد و سرمایه‌گذاری‌های آنان در این شهر به رونق آن افزوده‌است. جز شهر زرنج در بقیهٔ نقاط ولایت محرومیت زیادی دیده می‌شود اما در شهر زرنج به نسبت اوضاع بهتری حکم‌فرما است. شهر به طور کلی در حال توسعه و ساخت است. بیشتر خیابان‌ها و کوچه‌های داخلی آن آسفالت شده‌اند و اکثرا منظم به نظر می‌رسند. برق شهر توسط ایران تامین می‌گردد و خدمات شهری کمابیش توسط نهادهای دولتی ارائه می‌شود.

منطقهٔ دلارام و مسیر شاهراه کابل- هرات و دلارام به زرنج گاه دچار ناامنی است.

۶۱٪ مردم این ناحیه را بلوچ‌ها تشکیل می‌دهند که در ۸۳٪ از روستاها صحبت می‌شود. دوّمین زبان پرگویشور زبان پشتو است. ۲۷٪ مردم را پشتون‌ها شامل می‌شوند که در ۳۹٪ روستاها صحبت می‌شود. فارسی و ازبکی نیز هریک توسط حدود ۱۰ درصد از مردم تکلم می‌شوند.

همچنین جمعیت قابل توجهی کوچی در این ولایت زندگی می‌کنند که شمار آن‌ها در فصل‌های مختلف سال متفاوت است

.

ولایت زابل


زابُل یکی از ۳۴ ولایت (استان) افغانستان است. مرکز این استان شهر قلات است.

بیشترین مردم این ولایت را پشتون‌ها تشکیل می‌دهند.اقلیتی از پارسی گویان نیز در این ولایت زندگی می‌کنند.

تقسیمات اداری

  • مرکزولایت شهر قلات
  • ولسوالی شاه جوی
  • ولسوالی ارغنداب
  • ولسوالی دای‌چوپان
  • علاقه داری میران (میزان)
  • ولسوالی ترنک و جلدک
  • ولسولی شنکی (شینکی)
  • علاقه داری اتغر
  • ولسوالی شمولزی (شمل زائی)
  • کاکر

 

  تصویری از ولایت زابل
http://upload7.ir/images/03562179838631342323.jpg

شهر کلات زابل 

 

.

دایکندی


دایکُندی یکی از ۳۴ ولایت (استان) افغانستان است. ولایت جدید التأسیس دایکندی در مرکز افغانستان موقعیت دارد و با ولایات بامیان، غور، غز نی، ارزگان و هلمند متصل می‌باشد. این ولایت، در مدار عرض البلد ۳۳۵۵۰۰ و طول البلد ۲۵۵۵۰۰ واقع است و ۲۴۰۰ متر از سطح بحر ارتفاع دارد. دایکندی پیشتر یکی از ولسوالی‌های ولایت اُرزگان بود ولی در تاریخ ۲۸ مارس ۲۰۰۴ به عنوان یک ولایت جداگانه تشکیل شد.

مرکز این ولایت شهر نیلی است.

هزاره‌ها اکثریت این ولایت یعنی ۸۹٪ آن را شامل می‌شوند و به دنبال آنها پشتون‌ها با ۷٪ و بلوچ‌ها با ۳٪ سایر گروههای قومی را شامل می‌شوند.

ولسوالی‌های ولایت دایکندی

ولسوالی‌های ولایت دایکندی عبارتند از: اشترلی، خدیر، سنگ تخت، شهرستان، کجران، کیتی، میرامور، نیلی، گیزاب

 





File:Afghanistan-Daikondi.png

نخلستان   رخشانی واقع در لوتک

gggg.jpg

http://upload7.ir/images/05730400039779856463.jpg

وجه تسميه طوايف تيموري  سیستان و...(منبع : بنیاد دایره المعارف اسلامی)

وجه تسميه :


طايفه تيموري سيستان ودهستان لوتک

 

 


 

 

 

تیموری ، ایل ترک یا مغول تبار خراسان وسيستان وافغانستان  یکی از ایلات چهار اُویماق * / اُیمک . تیموری از چندین طایفة کوچک و بزرگ تشکیل شده است ، از جمله طایفة کودانی ، قلعه کوهی ، سلجوقی ، بَلاذینی ، سنگچولی / سنگشولی ، زوری ، شیخی ، میر نودوشی ، بزی ، یعقوب خانی ، سُنْقُر، وروتی /بروتی ( ایران و جنگ جهانی اول ، ص 201؛ انقلاب خراسان ، ص 231ـ232؛ ییت ، ص 34). به نوشتة منابع ، طوایف تیموری اغلب سنّی مذهب اند ( رجوع کنید به اعتمادالسلطنه ، ج 4، ص 1983ـ1984؛ فیلد، ص 299).

بنا بر روایات شفاهی ، تیمورلنگ پس از تصرف شام در نخستین سالهای قرن نهم ، طوایفی را که بعدها به نام او تیموری خوانده شدند، به سبب راهزنیِ کاروانهای حجاج ، از شام به اطراف بلخ تبعید کرد و پس از اینکه یکی از دخترانش را به عقد میرسید کُلال ، از مشایخ بلخ ، در آورد، این طوایف را به عنوان جهیزیة دخترش به میرسید کلال داد ( رجوع کنید به ییت ، ص 38؛ کرزن ، ج 1، ص 272). به نوشتة افضل الملک ، میرسید کلال ــ که به روایت دیگر میرشمس الدین محمد نام داشت و از اعقاب امام جعفرصادق علیه السلام تلقی می شد ــ در هرات خانقاه داشت و تیمورلنگ مرید وی بود (ص 116ـ117). پس از مرگ میرکلال ، این طوایف میان پسرانش تقسیم شد و چهار هزار خانوار از آنان نصیب سیدمیرشاه ، پسر میرکلال ، گردید. او نیز با اتباع خود از بلخ به هرات مهاجرت کرد (ییت ، همانجا).

نام طوایف تیموری ظاهراً نخستین بار در احیاءالملوک (شاه حسین بن غیاث الدین محمد، ص 283) در ضمن وقایع خراسان و سیستان در اواخر قرن دهم و اوایل قرن یازدهم ذکر شده است . میرکلال و اتباعش در جنگهای رستم میرزاصفوی والی قندهار، با ملک ظریف حاکم سیستان ، در 998 شرکت داشتند (همانجا). شاه عباس اول (حک : 996ـ 1038) سران طوایف تیموری را در 1007 به سبب شرکت در تصرف هرات تفقد کرد (اسکندر منشی ، ج 2، ص 573). در 1106، گروههایی از طوایف تیموری در جنگهای حاکم خراسان با شورشیان بلوچ به مدد وی شتافتند (نصیری ، ص 85). میر ویس افغان ، پدر محمود افغان ، در 1124 خسروخان سپهسالار (سردار اعزامی شاه سلطان حسین به قندهار) را کشت ، سپس گروههایی از تیموریها به اطاعت او در آمدند و بقیه به هرات و سیستان و کرمان و نواحی دیگر گریختند (مرعشی صفوی ، ص 17).

قبل از مهاجرت گستردة تیموریها به خراسان ، گروههایی از آنان در دشت بَکوا، واقع در مسیر جادة هرات به قندهار، چادرنشین بودند که امیران افغان آنان را به حوالی کابل تبعید کردند (ییت ، ص 12). گروهی دیگر نیز ساکن ناحیة دراواتِ (اعتضادالسلطنه ، ص 73: دهراوات ) قندهار بودند که بعدها به بادغیس و سرانجام به سرجام مهاجرت کردند (ییت ، ص 34ـ 35). چند هزار خانوار تیموری نیز در اطراف هرات و فراه به سر می بردند (همان ، ص 39؛ الفینستون ، ص 428). اغلب تیموریهای ساکن اطراف هرات و فراه در 1273 به خراسان مهاجرت کردند، اما دسته هایی نیز همچنان در هرات باقی ماندند که جمعیتشان در 1314ـ 1315 حدود دو هزار خانوار بود (ییت ، همانجا). گروهی دیگر از چادرنشینان تیموری تا آخرین سالهای قرن سیزدهم در ناحیة پنج دِه ترکمنستان و در حوالی رودخانه های مرغاب و کوشک زندگی می کردند، اما به سبب حملات ترکمنهای سارق ، آن ناحیه را ترک کردند ( تفصیل احوال تراکمه ، ص 165).

در آغاز سلطنت فتحعلی شاه قاجار (1212ـ1250) که هنوز قدرت قاجار در نواحی شرق ایران استحکام نیافته بود، قلیچ خان تیموری ، جد یکی از دو خاندان حاکم تیموریان ایران ، در هرات و نواحی آن حکومتی مستقل برپا کرد (طرب نایینی ، ص 107؛ ریاضی ، ص 6)، اما وی پس از سفر جنگی فتحعلی شاه به خراسان ، به محمدولی میرزا، حاکم خراسان ، پیوست و تا پایان عمر در خدمت دولت قاجاریه باقی ماند و بتناوب حاکم غوریان و باخَرْز و شهرِنو شد. ارگ خواف و ارگ رُشخوار از ساخته های اوست (سپهر، ج 1، ص 96، 163، 170، 177، 188؛ ریاضی ، ص 21؛ خسروی ، ص 80، 203). در 1272 میرعطاءاللّه خان ــ ایل بیگیِ تیموری و برادرزادة قلیچ خان که سقوط هرات را به دست شاهزاده حسام السلطنه کاملاً قریب الوقوع می دید ــ دست از محافظت هرات کشید و همراه با چهار هزار خانوار از تیموریها نزدیک اردوگاه حسام السلطنه چادر زد و ظاهراً از او حمایت کرد ( رجوع کنید به سپهر، ج 3، ص 254، 259). او بزودی به همراه دو هزارتن از ایل تیموری هرات را ترک گفت و با اتباعش در کوهْسرخِ کاشمر ساکن ، و چند سال بعد حاکم آنجا شد ( روزنامة دولت علیّة ایران ، ش 509، ص 3، ش 647، ص 4). دیگر تیموریهای ایران نیز در اطراف مشهد (حکیم الممالک ، ص 170)، سرخس ، مزدوران (منشی ،ص 24؛ سعیدی ، ص 184)، نیشابور و سبزوار سکونت داشتند (کرزن ، ج 1، ص 272).

تیموریهای باقی مانده در افغانستان ، ظاهراً از خدمتگزاران وفادار دولت افغانستان بودند. سردار عبداللّه خان تیموری هراتی ، حاکم قندهار، از فرماندهان جنگهای دولت افغانستان با شیعیان هزاره در 1310 بود (ریاضی ، ص 227).

بتدریج نقش اجتماعی تیموریهای خراسان کاهش یافت و فقط به تأمین چند دسته سواره نظام و شرکت در بعضی از نزاعهای محلی محدود شد (کرزن ، ج 1، ص 272، 279). در عین حال ، در برخی از منابع ، نام شماری از متنفذان تیموری که در سالهای بعد حکومت و شهرت داشتند، ذکر شده است ( رجوع کنید بهافضل الملک ، ص 117ـ 118؛ چرچیل ، ص 107).

در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه قاجار، سرهنگ ییت تعداد آنان را شش هزار خانوار (ص 39) و افضل الملک در 1320، ده هزار خانوار (ص 116) تخمین زده است . در منابع بعدی و در سرشماریها، جمعیت تیموریها مشخص نشده است .

طوایف تیموری در انقلاب مشروطیت دخالتی نداشتند، اما در حوادث ناشی از تأثیرات جنگ جهانی اول در ایران ، به سبب تحریکات عمال انگلیس ، میان طوایف بربری و تیموری جنگ خونینی درگرفت که به پیروزی طوایف بربری انجامید ( ایران و جنگ جهانی اول ، ص 188ـ193، 201ـ202). در قیام ژاندارمری خراسان به فرماندهی محمدتقی پسیان * ، بعضی سران تیموری ، از جمله محمدابراهیم خان سردار نصرت و عباس خان سالار اشجع ، بنابه ملاحظاتی با وی همکاری کردند و بعضی دیگر همچون شوکت السلطنه ، داماد محمدرضاخان شجاع الملک هزاره ، در صف مخالفان او قرار گرفتند (میرزاصالح ، ص 77ـ 78، 101، 103؛ انقلاب خراسان ، ص 106ـ 108، 123، 219، 231ـ232، 271؛ بهار، ج 1، ص 145؛ آذری ، ص 298ـ301). در شورش ناموفق صولت السلطنة هزاره پس از شهریور 1320، گروهی از تیموریها نیز شرکت داشتند (بیات ، ص 34ـ 35).

امروزه محل اصلی سکونت تیموریها، تایباد و خواف و تربت جام؛ سيستان ؛ كرمان  است ، اما بیشتر آنان به سبب یکجانشینی ، در شهرهای مختلف ایران پراکنده شده اند.

منابع : علی آذری ، قیام کلنل محمدتقی خان پسیان در خراسان ، تهران 1329 ش ؛ چاپ افست 1352 ش ؛ اسکندرمنشی ؛ علیقلی بن فتحعلی اعتضادالسلطنه ، تاریخ وقایع و سوانح افغانستان ، چاپ میرهاشم محدّث ، تهران 1365 ش ؛ اعتمادالسلطنه ؛ غلامحسین افضل الملک ، سفرنامة خراسان و کرمان ، چاپ قدرت اللّه روشنی زعفرانلو، تهران : توس ] بی تا. [ ؛ مونت استوارت الفینستون ، افغانان : جای ، فرهنگ ، نژاد ( گزارش سلطنت کابل )، ترجمة محمد آصف فکرت ، مشهد 1376 ش ؛ انقلاب خراسان : مجموعة اسناد و مدارک سال 1300 ش ، چاپ کاوه بیات ، تهران : مؤسسة پژوهش و مطالعات فرهنگی ، 1370 ش ؛ ایران و جنگ جهانی اول : اسناد وزارت داخله ، چاپ کاوه بیات ، تهران : سازمان اسناد ملی ایران ، 1369 ش ؛ محمدتقی بهار، تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران ، تهران 1323ـ1363 ش ؛ کاوه بیات ، صولة السلطنه هزاره و شورش خراسان در زمستان سال 1320 شمسی ، تهران 1370 ش ؛ تفصیل احوال تراکمه ، در گرگان نامه ، به کوشش مسیح ذبیحی ، چاپ ایرج افشار، تهران : بابک ، 1363 ش ؛ جورج پرسی چرچیل ، فرهنگ رجال قاجار ، ترجمه و تألیف غلامحسین میرزاصالح ، تهران 1369 ش ؛ علینقی بن اسماعیل حکیم الممالک ، روزنامة سفر خراسان ، تهران 1356 ش ؛ محمدرضا خسروی ، جغرافیای تاریخی ولایت زاوه ، مشهد 1366 ش ؛ روزنامة دولت علیّة ایران ، ش 509 (جمادی الا´خره 1278)، ش 647 (رمضان 1287)؛ محمدیوسف ریاضی ، عین الوقایع : تاریخ افغانستان در سالهای 1207ـ1324 ق ، چاپ محمد آصف فکرت ، تهران 1369 ش ؛ محمدتقی بن محمدعلی سپهر، ناسخ التواریخ ، چاپ جهانگیر قائم مقامی ، تهران 1337 ش ؛ عباس سعیدی ، سرخس دیروز و امروز: پژوهشی در جغرافیای تاریخی و انسانی سرخس ، تهران 1354 ش ؛ شاه حسین بن غیاث الدین محمد، احیاءالملوک ، چاپ منوچهر ستوده ، تهران 1344 ش ؛ محمدجعفربن محمدحسین طرب نایینی ، جامع جعفری : تاریخ یزد در دوران نادری ، زندی و عصر سلطنت فتحعلی شاه ، چاپ ایرج افشار، تهران 1353 ش ؛ هنری فیلد، مردم شناسی ایران ، ترجمة عبداللّه فریار، تهران 1343 ش ؛ جرج ناتانیل کرزن ، ایران و قضیة ایران ، ترجمة غ . وحید مازندرانی ، تهران 1362 ش ؛ محمدخلیل بن داود مرعشی صفوی ، مجمع التواریخ ، چاپ عباس اقبال آشتیانی ، تهران 1362 ش ؛ محمدعلی منشی ، سفرنامة رکن الدوله به سرخس ، چاپ محمد گلبن ، تهران 1356 ش ؛ غلامحسین میرزاصالح ، جنبش کلنل محمدتقی خان پسیان بنابر گزارشهای کنسولگری انگلیس در مشهد ، تهران 1366 ش ؛ محمدابراهیم بن زین العابدین نصیری ، دستور شهریاران : سالهای 1105 تا 1110 ه . ق پادشاهی شاه سلطان حسین صفوی ، چاپ محمدنادر نصیری مقدم ، تهران 1373 ش ؛ چارلز ادوارد ییت ، خراسان و سیستان ، ترجمة قدرت اللّه روشنی زعفرانلو و مهرداد رهبری ، تهران 1365 ش .



منبع : بنیاد دایره المعارف اسلامی

 

 

 

 


طایفه گرگیج دهستان لوتک


طایفه گورگیج




 طایفه  گورگیج  یکی از  تیره های   ایل  رخشانی است که وچه تسمیه آن بشرح ذیل است:



در خصوص وجه تسمیه هر طایفه، مردم آن زمان یکی از خصوصیات بارزی که در بین افراد وجود داشت او را با همان صفت صدا می زدند تا اینکه کم کم بعنوان قوم والقاب نامیده می شد، مثلا در زمان قاجاریه دولتی ها وافراد نظامی به سرزمین بلوچستان می آیند و مردم با شنیدن آوازه ی آنها، آنان را «قجر» می گفتند و این اسم سر زبان مردم بلوچ گردید وتا کنون هم این مردم به فارسی زبانان «گجر»می گویند.

قویترین ادله برای تسمیه طایفه «گورگیج»  از خود شکل نوشتاری کلمه می باشد که از دوکلمه ی (گور+گیج) ساخته شده است که براساس ساختار نوعی صفت می باشد.«گور»دو معنی مستقل دارد :1-  نوعی حیوان 2- قبر و « گیج» نیز از مصدر «گیجیدن» ودر زبان بلوچی به معنی سقط جنین کردن حیوانات گفته می شود ،که باتوجه به روایت شفاهی داستان در بارهی کلمه ی گور معنی اول بیشتر سنخیت دارد و حکایت از این قرار است که در ایام قدیم یکی از سوارکاران و دلیران قوم بلوچ در میدانی بزرگ درحضور سایر طوایف بلوچ گوری را دنبال میکند و آنرا در اندک زمان می گیرد و گویند که آن گور سقط جنین نیزمی کند - در صورتی که پهلوانان دیگر در این میدان از چنین کاری عاجز و عدم آمادگی می کردند- در این میدان آزمایش، عمامه و کمربند پهلوانی به وی بسته می شود و می گویند ای حسن تو نه تنها گورگیر بلکه گورگیج نیز هستی.  حسن فرزند نوت و نوت فرزند نوت بندگ می باشد و تاریخ گورگیج از حسن شروع می شود و پدر حسن از طایفه «رند» می باشد  کم کم لقب «گورگیج» به فرزندان ونوادگان ایشان داده می شود. ناگفته نماند گور نوعی آهوی ماده می باشد که بدون شاخ و کمی از آهوهای معمولی کوتاهتر اما خپل تر می باشد که در کوه های « دادار و سیبی » این نوع آهو یافت می شود

و این نوع آهو در باغ ها ی وحش پاکستان یافت می گردد

 

 

امتیازات خاصی که این طایفه داشته و بر مبانی یک اصل اساسی دینی و ملی ومیهنی است که به چند مورد خاص  فهرست وار اشاره می گردد:

1-    نگاه تعصب آمیز که لطمه ای  به هنر انسان بودن وارد می نماید در بین طایف گرگیج وجود نداشته است

2-    تعصب میهن پرستی، ملی گرایی افتخار به سرزمین و ولایت خویش و حفظ تمامیت ارضی از خصایص انحصاری این طایفه بوده است حتی در مواقع بحرانی وشرایط حاد.

3-    در کوتاه نمودن دست استعمار گران از تصرف سرزمین سیستان و بلوچستان نقش اساسی ومهمی داشته اند

4-    بزرگترین مخالف رژیم طاغوتی بوده اند و به همین دلیل نه اهل باج بوده اند ونه خراج یعنی نه باج می داده اند ونه می گرفته اند حتی با داشتن قدرت!

5-    بسی جای افتخار است که هیچ فردی از اینطایفه با نظام جمهوری اسلامی عناد نداشته و همه ی آنان در سایه نظام و با دلبستگی خاص زندگی می کنند به طوریکه حتی یک پناهنده که مخالف نظام باشد در کشورهای دیگر زندگی نمی کند.

6-     تعصبات نابجا دربین اینان وجود ندارد در بین این طایفه، بلوچ وفارس، شیعه وسنی وجود دارد و بیشترین تاکیدات بر روی مشترکات دارند و دامنه ی اختلافات قومی و مذهبی در بین انان موردی هم مشاهده نمی شود

7-    نزدیکترین مرزدارانی هستند که کمترین فاصله با نوار مرزی را دارند  و همیشه کمر همت را برای صیانت از وطن بسته و این عزم راسخ آنان برای مرزبانی و مرزداری بدون داشتن هرگونه توقعی از نظام، روزبه روز افزایش یافته است

 

از افراد سرشناس این طایفه در لوتک از نظر گرگیج (نظر جنگیان ) میتوان نام برد

 

طایفه شیرزایی(نارویی)دهستان لوتک


طایفه شیر زایی (شیر زهی- شیران زهی - شیرخان زهی - شیرزی-شیرانی )

یکی از  مهمترین ومعروفترین 


تیره های ایل بزرگ نارویی استان سیستان وبلوچستان می باشد.



بخش اول : شیرزایی های سیستان

 

سر سلسله این طایفه مردی به نام شیرخان یا سخی شیرخان در عصر خودش از معروفیت

 خاصی برخوردار بوده به خصوص در مورد نان دهی و زهد و تقوی از وی داستان هایی به جا

مانده اما در حال حاضر سند و مدارک زنده ای موجود نیست . گویند روزی سخی شیر خان

همراه بستگانش که کلا به شغل دام داری و پرورش دام اشتغال داشته اند از محلی به محل دیگر

کوچ و در این کوچ بایستی از مناطق کویری و بی آب و علفی گذر کنند از طوایف بلوچ آن

زمان که گویا سنجرانی  بوده اند تصمیم می گیرند  در بین راه در محل بیابان  با لشکریانی ,شیر

خان را غافل گیر که از عهده پذیرایی مهمانانش بر نیاید و جهت وی شرمندگی و سرشکستگی

بوجود بیاورند از این رو با تعداد بی شماری در یک منطقه بی آب و علف به کوچ شیرخان

ملحق می شوند سخی شیرخان سخاوتمند به بستگانش که آن زمان با آسیاب های دستی گندم آرد

می کردند دستور می دهد تمام آرد و آب چوب چادر ها را جمع آوری و با پختن یک عدد نان به

نام    « کماچ» که به بلوچی « وری» می گویند و زبع یک نفر شتر جوان که کل گوشت آن

شتر هم داخل دیگ های بزرگی به تبخ می رسد از مهمانان ناخوانده اش چنان پذیرایی که نه

شیرخان بلکه خود آنان سر افکنده و شرمنده می گردند و قسمت قابل ملاحظه ای از نان و

گوشت هم به مصرف نمیرسد و لشکریان فضول باشی با سر افکندگی محل را ترک و از آن

روز سخی شیرخان به نام شیرخان یک نانی معروف می گردد دیگر نقل و قولی که از وی شنیده

شده در یکی از کوچ هایش در محلی سخت و دشوار آب و آذوقه آنها به اتمام می رسد سر انجام

سر صدای همسایگان و بستگانش از تشنگی بلند و اظهار ناراحتی و غوغا و دلتنگی بوجود می

آید سر انجام در محل باتلاقی دستور اطراق کوچیان را می دهد سخی شیرخان که عرصه بر

اقوام خویش ناگوار می بیند در گوشه ای خلوت پتو روی خودش می اندازد و با خدای خویش به

راز و نیاز می پردازد لحظه ای بعد از مرهمت الهی لکه ی ابر سیاهی از طرف قبله نمایان و

بر سر کوچیان میریزد و چنان می بارد که تمام زمین های اطراف را آب فرا می گیرد که

همسایگان و بستگانش چندین روز به خوشی در آنجا زندگی می کنند از داستان های دیگری که

در مورد این مرد بزرگوار تعریف شده است هنگام فرا رسیدن مرگش به خویشان

و فرزندانش وصیت می کند بعد از فوتم جسد مرا روی تپه ای که کنار رودخانه است بگذارید

پس از اینکه چند عدد کبوتر دور جنازه ام فرود آمداند و پرواز کردند مرا در همان محل به خاک

بسپارید . که این کار هم بعد از فوت نام برده به وقوع پیوسته است . 


از افراد سرشناس طایفه شیرزایی(نارویی) دهستان لوتک از غلامرسول زیبنده وغلامرضا

راشکی نام برد که از منطقه شهرکی ونارویی - قلعه نو -

به این منطقه کوچیده اند.


بخش دوم : شیرزایی های بلوچستان (شیرانی)




شیرانی نام تیره ای از طایفه نارویی است که در بلوچستان جنوبی ایران(مکران)  حدود 300

سال بر بلوچستان حکومت کرده اند


حوزه ی تحقیق محدوده ای است که تابع حکومت بنت در زمان خاندان شیرانیها است و آن شامل منطقه ای است

بنت و دشتهای که تابعی از بنت است ،فنوج و کتیج که در اسناد از آنها به عنوان فنوج ویشته هم نامبرده می شود.

این منطقه در جنوب غربی بلوچستان قرار دارد و در تقسیمات کنونی کشور دهستا نهای بنت و فنوج و کتیج تابع بخش بمپور از شهرستان ایرانشهر ،و دشتهای تابع شهرستان چاه بهار می باشد.

دامنه ی حکومت بنت تا زمان علیخان ،آخرین حاکم خاندان شیرانیهای محدود به دو منطقه ی بنت و دشتها بود .با مرگ محمد خان شیرانی حاکم فنوج و کتیج نیز جزو قلمرو حکومت بنت شد.



قلمرو حکومت بنت در زمان علیخان نقدی محدود بود ،از جنوب به دریای عمان حد فاصل رود خانه های رابچ و سدیچ ،از شمال به مناطق دلگان و مسکوتان ،از شرق به مناطق لاشار و مسکوتان ،واز غرب به کوههای بشاگرد از ناحیه تنگ تامیهان

مناطق فنوج و کتیج کوهستانی هستند. وهوای انها از دیگر قسمتهای حوزه تحقیق خنک تر است .فنوج در حد بالای حوزه ه ی آبریز رودخانه رابچ واقع ،و شامل یک فرورفتگی است که از شرق به غرب کشیده شده است.ارتفاع آن از سطح دریا 800متر .تمام این دو منطقه آبی است که توسط چشمه های ،قنوات و رود خانه های آبیاری می شوند .مهمترین محصولات آن ها خرما ، ذرت و گندم است .علاوه بر آن کشت برنج در فنوج ،در توتون در کتیج اهمیت بسزائی دارند ،خرمای در امتداد رودخا نه ها قرار دارند،و در پاره ای آر آنها تمامی زمین های روستا به وسیله ی آب همان رود خانه مشروب می شوند.

فنوج در دامنه ی کوه سفید واقع است.راه ارتباطی فنوج جاده ای است خاکی به طول 90کیلومتر از ده اسپکه – که در 120کیلومتری شهرستان ایرانشهر قراردارد.ده فنوج وده کتیج نیز توسط جاده ای به طول تفریقی 60کیلومتر به دیکدیگر مرتبط می باشند .راه ارتباطی بنت و فنوج نیز جاده ای است مال رو در پیچ و خم رودخانه رابچ .این رودخانه در منطقه ی فنوج به نام رود خانه فنوج و در نزدیکی بنت به نام رود خانه ی بنت خوانده می شود.

                                         دوشیزه شهید عشق

اولین  زن  شاعره  پارسی  گوی  سیستانی


اولین زن شاعره پارسی گوی ایران



                         



دوشیزه شهید عشق




رابعه قصداریه , دوشیزه شهید عشق , از شهر قصدار سیستان بود وشیخ عطار نیشابوری داستانش را اینگونه آورده است :

قصدار شهری(در سیستان بزرگ) در مرکز شمالی بلوچستان پاکستان کنونی  که در سده های پس از اسلام قصدار نامیده می شد واکنون خزدار نامیده می شود (پاکستانی ها خضدار می نویسند).

او از خاندانهای حاکم منطقه سیستان بود . که قبیله اش در خزدار جاگیر شده بودند .

پدر وبرادرش به دنبال یکدیگر حاکمان خضدار بوده اند.

وی به اتهام عاشق بودن به فرمان برادرش – حاکم قصدار – بازداشت ومحاکمه می شود.

اورا به گرمابه افکنده ورگش را زدند تا در گرما وبخار جان دهد .

وی دیوار گرمابه را با اشعاری که به خونش نوشت رنگین کرد:



زخون جوهر ز انگشتش قلم کرد

در ودیوار  گرمابه رقم کرد

به خون خود همه دیوار بنوشت

به درد دل بسی اشعار بنوشت

که گر عاشق شدن بر زن حرام است

بنای  کاخ  گیتی  ناتمام  است

من اندر  آتش  و در اشک ودر خون

برفتم زین جهان جیفه بیرون

مگر کاین عشق آتش بر فروزد

همه خامان عالم را بسوزد



و این غزلها بدو منسوب ‌است:

 

 


مرا بعشق همی متهم کنی به حیل                چه حجت آری پیش خدای عزوجل
به عشقت اندر عاصی همی نیارم شد           بذنبم اندر طاغی همی شوی بمثل
نعیم بی تو نخواهم جحیم با تو رواست         که بی تو شکّر زهر است و با تو زهر عسل
بروی نیکو تکیه مکن که تا یکچند           به سنبل اندر پنهان کنند نجم زحل
هرآینه نه دروغ است آنچه گفت حکیم        فمن تکبر یوماً فبعد عز ذل

از اشعار رابعه قزداری
عشق او باز اندر آوردم به بند              کوشش بسیار نامد سودمند
عشق دریایی کرانه ناپیدا                   کی توان کردن شنا ای هوشمند
عشق را خواهی که تا پایان بری         بس که بپسندید باید ناپسند
زشت باید دید و انگارید خوب            زهر باید خورد و انگارید قند
توسنی کردم ندانستم همی                کز کشیدن تنگتر گردد کمند

ز بس گل که در باغ مأوی          گرفت چمن رنگ ارتنگ مانی گرفت
صبا نافهٔ مشک تبت نداشت           جهان بوی مشک از چه معنی گرفت
مگر چشم مجنون به ابر اندر          است که گل رنگ رخسار لیلی گرفت
بمی ماند اندر عقیقین قدح           سرشکی که در لاله مأوی گرفت
قدح گیر چندی و دنیی مگیر           که بدبخت شد آنکه دنیی گرفت
سر نرگس تازه از زرّ و سیم           نشان سر تاج کسری گرفت
چو رهبان شد اندر لباس کبود           بنفشه مگر دین ترسی گرفت


و:


الا ای باد شبگیری پیام من به دلبر بر

بگو آن ماه خوبان را که جان با دل برابر بر

به قهر از من فگندی دل بیک دیدار مهرویا

چنان چون حیدر کرار در ان حصن خیبر بر

تو چون ماهی و من ماهی همی سوزم

بتابد بر غم عشقت نه بس باشد جفا بنها دی از بربر

تنم چون چنبری گشته بدان امید تا روزی

ززلفت برفتد ناگه یکی حلقه به چنبر بر

ستمگر گشته معشوقم همه غم زین قبول دارم

که هرگز سود نکند کس بمعشوق ستمگر بر

اگر خواهی که خوبانرا بروری خود به عجز آری

یکی رخسار خوبت را بدان خوبان برابر بر

ایا موذ ن بکار و حا ل عا شق گر خبر داری

سحر گاها ن نگاه کن تو بدان الله اکبر بر

مدارای (بنت کعب) اندوه که یار از تو جدا ماند

رسن گرچه دراز آید گذ ردارد به چنبر بر
















متن کامل زندگی نامه در ادامه مطلب

منبع :کتاب یعقوب لیث (پادشاه عدالت گرا) امیرحیسن خنجی

:.       صفا، ذبیح الله (1375). تاریخ ادبیات در ایران، جلد اول، تهران، نشر اندیشه،  ص 449-451.

2.       خانلری، زهرا (1334). داستان های دل انگیز ادبیات فارسی: بکتاش و رابعه، سخن، دوره ششم، اردیبهشت ماه، ص 220-213.

3.       عطار نیشابوری، شیخ فریدالدین (1355). الهی نامه، تهران. ص 356- 374.

  1. مهستی، بزرگ بانوی رباعی، کتاب ماه ادبیات وفلسفه، آذر 1382، ص 95-92.


ادامه نوشته

چشم مصنوعی شهرسوخته دهستان لوتک


ااا

 ایران بانو برخیز چشم درچشم نگاهم کن و با من سخن بگو ،خود می دانم فرزندان شایسته آن تمدن غنی نیستیم ،کارمان شده تقلید و مصرف و چشم براه اختراعات و مصنوعات آن سوی وطن . ناغافل از میراث گرانسنگ و ریشه های مان که زیر پایمان چه گنج های فرهنگی که قرار نگرفته است و از آن بهره ای نمی جویم .باید خود برخیزیم چون خودمان زیر خروارها رخوت و تنبلی مدفونیم تو زنده ای و ما مرد ه یم، ما مردگان متحرک باید زنده شویم تا ایران و اصالتمان را بازیابیم .


به ادامه مطلب بروید:

 ایران بانو برخیز چشم درچشم نگاهم کن و با من سخن بگو ،خود می دانم فرزندان


ادامه نوشته

سیستان بزرگ در خطر نابودی

سیستان در گذر تاریخ = سیستان از ثروت واقتدار تا  فقر ونابودی تدریجی






http://upload7.ir/images/64474758924102786497.jpg


ازدوران ماقبل تاریخ سیستان سرزمینی ثروتمند با تمدنی شگرف وشگفت انگیز مطرح بوده است (شهرسوخته).

به همین دلیل همواره مورد توجه دولت ها واقوام آزمند اطراف واکناف خود بوده ومورد هجوم وتاخت وتاز وچپاول بیگانگان قرار میگرفته است (حملات چنگیز وتیمور).

در نتیجه روبه زوال گراییده وبه شکل سرزمینی محقرو محصور در بیابان قرارگرفته که باخشکیدن شاهرگ حیاتی خویش یعنی هیرمند به منطقه ای لم یزرع وخالی از سکنه درآمده که فقری عظیم بر آن حکمفرا گردیده است (البته تازمانی که مرزسیستان دیوارکشی نشده بود هنوز اندک تجارتی وجود داشت ومردم سیستان کار ودرامد ناچیزی بعد خشکسالی داشتند ولی حالا فقر ومحرومیت بیداد میکند)

سرزمینی که در گذشته همواره به عنوان انبار غله آسیا وایران شهرت داشت وبه دلیل وسعت زیادی که داشت قدرتمند وآباد بود.

روزگاری سیستان بزرگ حدودی داشت که باعث رونق وآبادانی وثروتمندی آن بود واقوام متعدد ورودخانه های فراوان وپر آب در آن جاری بود.

ولی زمانیکه اقوام آزمند وحریص اطراف به سیستان چشم دوختند از طول وعرض آن کاسته شد وهرچه توانستند در نابودی این دیار پر خیر وبرکت که مهد تمدن آریایی وپشتوانه فرهنگ ایرانی بود کوشیدند.

بایک مقایسه کلی بین جغرافیای اصلی وفعلی سیستان به استناد متون تاریخی به نتایج شگرفی دست خواهیم یافت :

ذوالفقار کرمانی می نویسد:

((حدودسیستان در عهد گرشاسب تازمانیکه زال روی کار آمد:

طول 5در جه مغربی از سهل آباد نهبندان [مغرب]

مشرقی تانزدیک قندهار که هزار جفت ,بست وغیره جزء سیستان بوده است[مشرق]

عرض 4درجه شمالی از فراه واسفزار وداور زمین که زابلستان باشد[شمال]

جنوبی تا نرماشیر همگی جزئ سیستان بوده است[جنوب]

در زمان رستم وزال از باب جمعیت واقتدار آنان ,بر طول وعرض سیستان افزوده شد.

بعد از آنکه بنای خرابی سیستان را بهمن بی اسفندیار گذاشتند هر چند سال از طول وعرض آن کاسته شد.(جغرافیای نیمروز-ذوالفقار کرمانی –جلد یک فصل اول صفحه 47و48-1288ه.ق.)

(ابواسحاق ابراهیم استخری , مولف مسالک والممالک ,حدود340.ه.ق.) می نویسد:

((جانب شرقی سیستان , بیابان مکران است و زمین سند وبحری از اعمال مولتان .

وجانب غربی خراسان وبعضی از اعمال هندوستان .

جانب شمالی زمین هندوستان .

وجانب جنوبی ,بیابان سیستان وکرمان .

واز جانب خراسان وغور وهندوستان وآن حدود تقویسی در میگیرد واین صورت سیستان است .))  (استخری –ابواسحاق ابراهیم -1347-192)

ابوالقاسم محمد ابن حوقل بغدادی مولف کتاب صوره الارض (حدود 367.ه .ق)ضمن تایید نظر فوق میگوید:

((سیستان با منضمات آن ...محدود است از مشرق به بیابان واقع در میانه کرمان وسرزمین سند وسیستان وقسمتی از اعمال ملتان.

واز مغرب به خراسان وبخشی از اعمال هندوستان.

واز شمال به سرزمین هند.

واز جنوب به بیابان واقع در میانه سیستان وکرمان ))  (ابن حقل ,1345,150)

سیستان در نیمه اول سده 7 ه.ق نیز وسعت زیادی داشت وایالت قهستان[بیرجندوقائنات]تا ترشیز[سبزوارامروزی] تابع آن بود(حمدالله مستوفی ,دکتر احمد,1351,117)

 

 

در سده 11 ه. ق. سرحد شرق سیستان ,از کشمیر تاساحل در یای هند.

وحد غربی آن تاکرمان .

وحدشمالی اش اسفزار(=سبزوار هرات)

وحد جنوبی آن سند بود (ملک شاه حسین کیانی 1344.18)

محمد بن جریر طبری ضمن ذکر داستان فتح سیستان به دست اعراب می گوید:

((سیستان در آن موقع از خراسان مهمتر ومساحتش بیشتر بود وساکنانش مردمی جنگجوبودند که بیشتر اوقات با قندهاری ها وترک ها وسایر ملل پیکار میکردند.

این اقلیم بین سند وبلخ قرارداشت وتا آن تاریخ همچنان از این دوکشور بزرگتر واز حیث کثرت نفوس وتعداد لشکر عظیم تر می بود)) (طبری ابوجعفر,1351-440)

 

حال پس از این نگاه اجمالی در طول اعصار وقرون گذشته پی می بریم که سیستان چقدر آب رفته وکوچک وکوچکتر گردیده است .

با تجزیه سیستان بین سه کشور ایران ,افغانستان وپاکستان  در سال 1905م به دلیل بی لیاقتی ناصرالدین شاه قاجار و وزیر سرسپرده اش نوری ویرانی ونابودی این سرزمین اسطوره ای کامل شد.

در این دوره با واگذاری بخش اعظم خاک سیستان به دولت نوبنیاد وخلق الساعه افغانستان که توسط استعمار انگلیس برای جلوگیری  از نفوذ روسیه به هندوستان تاسیس شد,

سیستان از حق آبه مسلم هیرمند محروم گردید وتا کنون ادامه دارد .

با انجام تقسیمات کشوری توسط دولتهای قاجار وپهلوی که همواره از روی تنگ نظری وغیر کارشناسانه بود  مناطق بیشتری از خاک سیستان ضمیمه استانهای مجاور گردید که محرومیت را دوچندان نمود(واگذاری سهل آباد ونهبندان به خراسان- واگذاری نصرت آباد وحرمک ودزدآب ومیرجاوه –خاش وسران وجالق به بلوچستان -  ونرماشیر وغیره به کرمان)

از وسعت سیستان بزرگ کاسته شدوحال به سرزمینی خشک وسوزان تبدیل شده که مردم آن گروه گروه به سایر کشورها واستانها در حال مهاجرتند.

سردار علی خان سرابندی تنها کسی بود که برای  اولین بار پس از سالها هرج ومرج وتجزیه روز به روز سیستان ,به دلیل ضعف دولت مرکزی  به منظور احیا سیستان قدیم  وباز پس گیری سیستان از افغانها و سایر اقوام همجوار  دست به  اصلاحاتی زد از جمله ایجاد ارتش منظم – ضرب سکه – ساخت توپ واراده جنگی – وبرقراری ارتباط وهمکاری نزدیک با دولت مرکزی ایران .

ولی با دسایس وزیر شاه ایران – نوری- وخاندان انگلیسی پرست ,علم در بیرجند- که هردو نوکران سر سپرده  دولت انگلیس بودند

مقدمات قتل سردار علی خان سرابندی  را فراهم نمودند  وسیستان را برای همیشه مستعمره حاکمان بیرجند وخاندان علم نمودند.

این مهلک ترین ضربه ای بود که بر پیکر نحیف سیستان وارد آمد وپس از آن به مدت بیش ازیک قرن سیستان در خاموشی فزاینده ای فرو رفت .

حاکمان بیرجندی سیستان همواره سعی در عقب ماندگی سیستان داشته و نیز  با ایجادجنگ روانی در میان زابلی وبلوچ زمینه حضور بیشتر خویش را در استان فراهم نمودند وسرمایه های استان را چپاول کردندو از ضرب المثل انگلیسی تفرقه بنداز وحکومت کن پیروی به نحو احسن استفاده کردند 

 تلاشهای سردار محمدرضا خان پردلی در 19 بهمن 1330 نیزبه دلیل حمایتهای اسدالله علم ,وزیر محمدرضا شاه پهلوی  نتوانست دست اجنبی را از سیستان کوتاه کندواوضاع بدتر از قبل گردید.

پس از تحمل فقر ومحرومیت زیاد بالاخره با پیروزی انقلاب اسلامی سیستان از زیر یوغ استعمار خاندان سر سپرده علم خارج گردید .اگرچه از طرف دولت مرکزی اقدامات گسترده ای انجام گرفته  وجای تشکر وقدر دانی دارد ولی کافی نیست .

وفاداری سیستانیان به ایران در طول اعصار وقرون گذشته به اثبات رسیده است .وتاریخ ایران سرشار از جانفشانی های سیستانی ها برای حفظ وحراست از مملکت مقدس ایران ,سرزمین پرشکوه وپر افتخار خویش بوده وخواهد بود.

پهلوانان ایرانی مثل رستم وسهراب وسورن ویعقوب لیث صفاری همواره حامی حکومت واقتدار ایران بوده اند .  

جوانمردان  سیستانی با قدر ت واقتدارباورنکردنی, همیشه حافظ منافع ایران -گذشته,حال وآینده اند.......................................... ولا غیر.

امیدواریم دولت دکتر روحانی بتواند به رشد وشکوفایی این خطه از میهن عزیزمان کمک بسزایی بنماید.

 منابع:

خاندان علم وسیاستهای استعماری در خاور ایران-ایرج افشار

جغرافیای نیمروز-ذوالفقارخان کرمانی

روزنامه سفر سیستان

عشایر وطوایف سیستان وبلوچستان- ایرج افشار

زادسروان سیستان-رییس الذاکرین



 

قلعه رستم  لوتک>مرکزطوایف -رییسی -رامرودی-چاری -سیستان وبلوچستان.

 

طایفه رییس = رئیسی, رامرودی ,چاری

طايفه رييسي سيستان

       طايفه رامرودي سيستان

                طايفه چاري سيستان

براساس مدارک موجود محل اولیه ریسی ها که طایفه اصیل سیستانی اند ,جنوبی ترین قسمت سیستان قدیم یعنی جنوب شرقی سیستان تا حوالی بمپور بوده است .

روایتی که در میان مطلعین طایفه موجود است از آن حکایت دارد که کیانیها در شمال سیستان ورییسی ها در جنوب سیستان صاحب اختیار ومالک بوده اند وبدین ترتیب نوعی رقابت فشرده در میان این دو طایفه اصیل سیستانی وجود داشته است ,که هر یک نیمی از زمینهای حاصلخیز ومعتبر نیمروز را از آن خود ساخته وطبعا قبایل دیگر را به خدمت می گرفته است .

نفوذ وپراکندگی غزها که به همجواری آنان با رییسی ها انجامید کار را به مواصلت های متقابل کشانید ,بطوریکه در نسل های بعدی این گمان پدید آمد که نژادا خود را از غزهای اصیل بدانند.

به تدریج که قدرت کیانیان فزونی یافت ضعف وزوال بیشتری نصیب این طایفه شد ودر ادوار بعدی تا مرحله ای تنزل یافتند که کمر به خدمت طایفه غالب یعنی کیانیان بستند.

واز آنان حکم میگرفتند .

در عین حال به شواهد تاریخی موجود تا نیمه اول قرن یازدهم وحتی یک قرن ونیم بعد از آن که حوضدار وکندر ورامرود را خللی در وضع آبرسانی انهار پدید نیامده بود از رفاه ونعمت نسبی برخوردار وسیادت وریاست خودرا به رییسی های سرحد,جالق وسراوان ,همچون ادوار گذشته حفظ کرده بودند.

بر مبنای مضمون کتاب احیاء الملوک در رامرود ابتدا شاه منصور وپس از وی پسرش رییس احمد وبعد از او پسرش رییس چاری وبعد از پسرش رییس احمد بزرگ وکلانتر قوم بوده اند.

رییس علی ورییس عارف ورییس خسرو نیز در زمره نام آوران این طایفه بوده اند که در رامرود هریک به نوبه خود بزرگ وسرکرده قوم بوده است .

در حوضدار ,ابتدا رییس شادی بعنوان بزرگ وکلانتر قوم نام برده میشود

که بعد از وی پسرش شیوه پدر را در پیش میگیرد.

رییس غلامعلی ورییس فیروزشاه ورییس جمال از جمله بزرگان طایفه اند که در کندر علم بزرگی وسروری قوم را بر دوش می کشیدند.

حدودا بین سالهای 1161تا 1180 هجری قمری که زمان اوج قدرت سربندیها در سکوهه بود یک وصلت سیاسی وخونین منجر به تباهی وآوارگی رییسی ها وکوچ کلی به سمت سرحدوسراوان وجالق واطراف بمپور وکابل گردید .

در همین سالها بود که غلام شاه بزرگ طایفه سربندی ,دختر شاه رستم رییسی را برای پسرش محمدرضاخان اول خواستگاری نمود.

این وصلت یا ازدواج اجباری علیرغم مخالفت شاه رستم رییسی انجام گرفت .

{غلام شاه سرابندی وافرادش}که از پیش مسلح شده بودند به قلعه تاخته ,در نبردی سخت وغافلگیرانه شاه رستم کشته ورییسی ها از قلعه متواری شدند ,باافتادن قلعه رستم به دست سربندی ها ,جماعتی از طایفه رییسی مبادرت به تخریب بند کمال خان ورزیده ,آب را از رودخانه حوضدار انداخته مایه خشکی وتباهی منطقه شدند.

از آن پس بسیاری از رییسی ها راهی کابل شده در سایه شایستگی ولیاقت ذلتی خویش به مدارجی نائل آمده واینک اولادشان در کابل ساکن اند.

سالها بعد گروه اندکی از کابل به سیستان مراجعت نموده اند.

امروزه افراد نجیب وسربه راه این طایفه اصیل سیستانی بی خبر از گذشته افتخار آمیز اجدادشان در منطقه شیب آب وشماری نیز در بخش شهرکی ونارویی روزگار میگذرانند.

در حالیکه جمع کثیری از آنها راهی دیار غربت شده یا به بلوچستان کوچ کرده ,هویت اصلی خویش را از یاد برده اند.

طایفه رامرودی در روستای جزینک، شهرک و روستای عباس رامرودی از توابع برج میرگل زابل سکونت دارند. این طایفه اعتقاد دارد که از افغانستان به سیستان کوچ کرده‌اند. اکنون مرکز سکونت رامرودی‌ها در منطقه تپه سرخ و بخش شیب آب زابل و جزینک می‌باشد.

عده‌ای معتقد هستند که از افغانستان مهاجرت کرده‌اند درحالیکه این طایفه از اقوام اصیل سیستان هستندوخاستگاه اولیه آنها یعنی رامرود در ناحیه مجاور حوضدار وکندر کاملا مشخص وآثار آن پابرجاست و امروزه بسیاری از آنها دراستان گلستان ساکن هستند و به طوایف رمرودی, نمردودی وامرودی منشعب شده‌اند

زبان   سیستانی   ‘اززبانهای اصیل ایرانی   میباشد.

ضرورت پاسداری از زبان سیستانی با3گویش( زابلی وبلوچی وبراهویی)

 

 

هر قوم و ملتی به همان اندازه که مرزهای زندگی مادی و تفکرات معنوی خود را گسترش می دهد زبان خود را توانا تر و عمر آن را درازتر می نماید زیرا همانگونه که آشکار است و همگان به آن پی برده اند زبان پدیده ایست همچون موجودات زنده ٬ روزی هستی می یابد ٬ مدتی چند به حیات خود ادامه می دهد و چون مناسبت و سرزندگی خود را از دست داد عمرش به سر می رسد . طول عمر هر زبانی ٬ بسته به نیروی حیاتی و قوه ابداع و خلاقیت اهل آن زبان است .

 

 

اهل زبان را می توان به ساکنان شهر هایی تشبیه کرد که معماران آن زبان ساخته اند و این معماران کسانی نیستند جز شاعران ٬نویسندگان ٬ علما و متفکران آن قوم . معماران زبان اصیل سیستانی نیز متفکران و بزرگان این قوم در هزاران سال پیش اند که کلمه به کلمه این زبان را همچون معماران ماهر کنار هم چیده اند و دلیل بقای این زبان نیز مهارت معماران گذشته آن بوده و بس .

 

 

اکنون وظیفه ما ساکنان شهر زبان سیستانی پاسداری و حراست از میراث گران قدریست که این بزرگان از خود به یادگار گذاشته اند . بدیهیست که اهل این شهر ( شهر زبان سیستانی ) در آستانه ورود به قرن بیست و یکم ٬ با نیاز ها و مسائل خاصی مواجهند که ناچار باید به وسعت و ظرفیت آن بیافزایند اما نه بگونه ایی که این میراث گرانبها ی بجا مانده از نیاکانمان را ویران نموده و از ساختارهای نحوی اصیل سیستانی به آسانی بگذریم زیرا برماست که با استفاده از ساختار ها و صرف و نحو های اصیل سیستانی در لغات وارد شده در این زبان ٬ آن را همچنان اصیل و سالم نگه داشته تا مبادا در آینده روزی فرا رسد که سیستانی زبانان به واقع سیستانی صحبت نمی کنند و دو سیستانی زبان هم را نمی فهمند .

 

 

زبان سیستانی زبانیست که اندیشه ٬ هویت و قومیت ما را شکل داده و دست کم با برخی از ظریفترین و ژرف ترین جنبه های معنوی آن یکی شده است . از این روست که اگر زنده ترین و خلاق ترین انگلیسی زبانان و فارسی زبانان و عرب زبانان جهان گرد آیند و همه توانایی های زبانی خویش را روی هم ریزند قادر نخواهند محتوای اندیشه و تفکرات معماران زبان سیستانی را بدرستی در ظرف زبانی دیگر بیان کنند .

 

تجزیه سیستان بزرگ وازدست رفتن قندهار-هرات-چخانسور-لاش وجوین

 

تجزیه ی سیستان

 

 

در شوال ۱۳۲۰ق / ژانویه ۱۹۰۳م هیئتی به فرماندهی کلنل آرتور هنری مک ماهون از طرف انگلستان برای تعیین تکلیف آب هیرمند و رفع اختلاف ایران و افغانستان وارد سیستان شد. قرار بود کار این هیئت سه چهار ماه بیشتر طول نکشد و پس از خاتمه کار به سرعت ایران را ترک کنند. اما بیش از سه سال به بهانه حل اختلاف در سیستان ماندند و بالاخره در ربیع الثانی ۱۳۲۳ق / ژوئن ۱۹۰۵م ایران را ترک کردند.
گرچه مأموریت مک ماهون به ظاهر حل اختلاف ایران و افغانستان بود اما تأمین منافع استعماری انگلستان هدف اصلی او محسوب می‌شد. سیستان در آن تاریخ اهمیت ویژه ای داشت زیرا کلید هندوستان بود و انگلستان حاضر نبود چنین کلیدی در اختیار کشورهای استعمارگر دیگر قرار گیرد. از سویی روسیه به استناد تقسیمات استعماری اواخر قرن ۱۹م حیطه اقتدارش را تا مرزهای خراسان گسترده بود و برای رسیدن به خلیج فارس و هندوستان بایستی از سیستان می‌گذشت و از سویی دیگر آلمان قدرتی تازه در اروپا یافته بود و سهم بیشتری از جهان را مطالبه می‌کرد. از این رو بی توجه به تقسیمات قبلی جهانی روابطش را با ایران گسترش داده بود.

با توجه به این دو خطر، انگلستان برای جلوگیری از نفوذ روسیه و آلمان در هند و در سطح جهانی به مذاکره و معامله پرداخت، انگلستان اختلافات دیرینه اش را با فرانسه کنار گذاشت و معاهده دوستی میان آنها بسته شد. با ژاپن نیز معاهده دوستی امضا کرد. با این ترفند توانست روسیه را محصور کند و او را وادارد تا به مذاکراتی تن دهد که چند سال بعد به نتیجه رسید و به معاهده ۱۹۰۷ مشهور شد.

انگلستان علاوه بر اقداماتی که در سطح جهانی برای حفظ هند انجام داد، نیروی نظامی مشتمل بر کارشناسان نظامی، اطلاعاتی، کشاورزی و آبیاری را به ریاست مک ماهون در مرز سیستان آماده کرد تا در صورت لزوم سیستان را تصرف کنند. اقدام دیگر انگلستان تحریک افغان‌ها به ایجاد درگیری در مرز سیستان با ایرانیان بود، زیرا با بروز درگیری میان افغانستان و ایران فرصتی برای مداخله مستقیم انگلستان فراهم می‌شد. این حق مداخله را انگلستان بر اساس قرارداد پاریس در ۱۸۵۷م / ۱۲۷۳ق به دست آورده بود.

طبق این قرارداد هرات را از ایران جدا کردند و مقرر شد هرگاه اختلافی میان ایران و افغانستان پیش بیاید هر دو کشور به حکمیت انگلستان متوسل شوند. مفاد این عهدنامه دست ایران را برای دفع تجاوز افغانها در مرزهای شرقی ایران بست، انگلستان در قرن نوزدهم میلادی به استناد همین عهدنامه گلد اسمیت را روانه ایران کرد و با حکمیت او بخش‌هایی از بلوچستان ضمیمه بلوچستان انگلیس شد. در سیستان نیز قسمت راست رود هیرمند را به افغانها بخشید.

انگلستان در تعیین حدود ایران و افغانستان استخوان را لای زخم باقی می‌گذارد تا در موقع لزوم از آن بهره گیرد. حکمیت گلد اسمیت هم نقطه پایان اختلافات دو کشور افغانستان و ایران نبود. به همین دلیل در ۱۹۰۲م / ۱۳۲۰ق به دنبال بروز اختلاف میان مرزنشینان افغانی و سیستانی و خراب کردن سدآبی در سیستان توسط افغانها، دولت ایران که اجازه برقراری امنیت و دفع دشمن را در مرز نداشت از انگلستان تقاضای حکمیت در مورد آب هیرمند را کرد. دولت انگلیس هم بدون تعلل مک ماهون را روانه ایران ساخت.

قبل از رسیدن هیئت انگلیسی به ایران دولتهای افغانستان و ایران به توافق رسیدند و خواهان لغو مأموریت مک ماهون شدند، اما انگلستان توجهی به تقاضای آنها نکرد. مک ماهون مأمور بود که سیستان ایران را به ویرانه‌ای بدل سازد و برای تحقق این هدف پیش از ورود به سیستان میان مردم شایع کردند که انگلستان در سیستان دارای امتیازات زیادی است و برای قابل قبول جلوه دادن این قبیل شایعات کرزن فرمانفرمای هند به سرگرد مک ماهون قبل از عزیمت به سیستان درجه سرهنگی داد. او با سیصد سرباز، صد سوار و دو هزار جمازه سوار هندی و بلوچی و انگلیسی وارد سیستان شد.

تعداد همراهان مک ماهون را حدود چهار هزار نفر برشمرده اند. آنها برای سکونت چادرهایی برپا کردند ولی چون اقامتشان طولانی شد چادرها را به خانه تبدیل کردند. محل اقامت آنها نیز تبدیل به دهکده‌ای انگلیسی نشین شد.

در تعقیب سیاست نابودی سیستان آنها به خرید گندم و ارزاق عمومی با قیمت‌های گزاف پرداختند و با این کار قیمت اجناس را تا چندین برابر در سیستان افزایش دادند.

تجار هندی با کمک انگلیسی‌ها بدون توجه به محدودیت های گمرکی گندم را از سیستان خارج می‌کردند. گرانی اجناس در سیستان مردم فقیر ناحیه را فقیرتر ساخت. تا جایی که حدود سه ماه پس از ورود هیئت مک ماهون شورشی در سیستان روی داد که به دستور امین‌السلطان صدراعظم ایران توسط حشمت‌الملک حاکم منطقه و با کمک نیروهای نظامی انگلیس سرکوب شد. این سرکوبی بر تثبیت تصویر اقتدار انگلیس‌ها در منطقه کمک کرد. هیئت همراه مک ماهون بی هیچ رادعی در سیستان به هر جا سر می‌کشیدند، زیرا میرزا عبدالحمید خان غفاری یمین نظام که کمیسر و سرحد دار ایران در سیستان بود با گرفتن رشوه، از انگلیس‌ها آنها را آزاد گذاشته بود و اعتراضات میرزا موسی خان کارگزار وزارت امور خارجه ایران به آزادی عمل انگلیس‌ها راه به جایی نمی برد. میرزا نصرالله خان مشیرالدوله نیز به جای توجه به اعتراضات کارگزار به جلب نظر انگلیس‌ها توجه داشت و چون آنها میرزا موسی خان را سد راه می‌دیدند وزیر امور خارجه ایران مشیرالدوله قول برکناری کارگزار را به انگلیس‌ها داد.

هیئت همراه کلنل مک ماهون در مدت اقامتشان در سیستان ارزیابی دقیق و همه جانبه‌ای از اوضاع سیستان به عمل آوردند و حکام محلی را جذب و مردم را آواره کردند. در نهایت نیز بر خلاف قرار اولیه ای که با دولت ایران گذاشته بودند مجددا به تعیین حدود سیستان پرداختند. دولت ایران از ابتدای تقاضای حکمیت اعلام کرده بود که کار هیئت انگلیسی باید فقط حل اختلافات آبی باشد و هیچ تغییری درحدود معین شده توسط گلداسمیت داده نشود، اما مک ماهون از چارچوب تعیین شده گلد اسمیت فراتر رفت و سرحدی تازه تعیین کرد. دو سوم آب هیرمند را هم به افغان‌ها داد. در واقع او حکم نابودی سیستان را صادر کرد. حکم او با مخالفت دولت ایران روبه رو شد. از طرف دیگر از ذیقعده ۱۳۲۲ قمری سلطان عبدالمجید میرزا عین‌الدوله سکان اداره مملکت را به دست گرفته بود. بیگانه‌ستیزی از وجوه آشکارش بود و انگلیس‌ها بدان وقوف کامل داشتند. بنابراین به تکاپو افتادند تا قبل از تثبیت قدرت عین‌الدوله کارها را یکسره کنند

مک ماهون در ۴ صفر ۱۳۲۳هـ.ق / ۱۰ آوریل ۱۹۰۵ م حکمش را صادر کرد و به حضور مظفرالدین شاه فرستاد، اما عین‌الدوله اعلام کرد که آن را نمی‌پذیرد و مدتی بعد رسما نسبت به حضور مک ماهون در سیستان اعتراض کرد. مک ماهون در ربیع الثانی ۱۳۲۳ق / ژوئن ۱۹۰۵م از ایران خارج شد و اعتراضات ایران به حکمیت هرگز راه به جایی نبرد.

انگلیسی‌ها در پاسخ به اعتراضات ایرانی ها اعلام کردند تنها مرجع رسیدگی به این شکایات وزیر خارجه انگلیس است که وزیر هم قطعا رأیی مخالف مصالح انگلیس صادر نمی کرد. از طرف دیگر سیر حوادث ایران اوضاع را دگرگون ساخت. تحصن ها، تظاهرات و اعتراضات داخلی که به انقلاب مشروطیت منجر شد و پس از آن درگیری‌های داخلی و نبود دولتی مقتدر در کشور برای مدت چند سال تمام مسائل ایران را تحت‌الشعاع قرار داد. انگلیس ها نیز موضوع حکمیت را مسکوت گذاردند، اما در سرحدات شرقی قراول گذاشته و نظارت کامل بر اوضاع منطقه داشتند. تکلیف مرزهای سیستان هم تا نیمه اول قرن بیستم مشخص نشده باقی ماند.

آرامگاه یعقوب لیث (پدرزبان پارسی پس از اعراب) درخطر انهدام است.


یعقوب لیث صفار نخستین کسی بود که زبان پارسی را ۲۰۰ سال پس از ورود اسلام به ایران، به عنوان زبان رسمی ایران اعلام کرد و پس از آن دیگر کسی حق نداشت در دربار او به زبانی غیر از پارسی سخن بگوید. دکتر محسن ابوالقاسمی در کتاب "تاریخ زبان فارسی" آورده‌است: «در سال ۲۵۴هجری، یعقوب لیث صفار، دولت مستقل ایران را در شهر زرنج سیستان تاسیس کرد و زبان فارسی دری را زبان رسمی کرد که این رسمیت تا کنون ادامه دارد.»

به گزارش مهر، آرامگاه یعقوب لیث صفاری که با شماره 2550 در آثار ملی ایران به ثبت رسیده است در روستای شاه‌آباد در ده کیلومتری دزفول، سمت راست جاده دزفول به شوشتر قرار دارد. کنار این آرامگاه بازمانده‌های شهرجندی شاپور دیده می‌شود. همچنین در بخش غربی شهر دزفول از مسیر اندیمشک به دزفول تندیس عظیم یعقوب لیث که سوار بر اسب می تازد نصب شد است.

آرامگاه یعقوب لیث صفاری که با شماره 2550 در فهرست آثار ملی به ثبت رسیده وضعیت مناسبی ندارد و در ضریح آهنی مقبره آن از چوب صندوق میوه برای اتصال بخشهای مختلف استفاده شده و روی آجرها و دیوار قدیمی آرامگاه نیز میخهایی زنگ زده و تارعنکبوت جلب توجه می کند.

زبان  بلوچی  با گویشهای  متفاوت

 

بلوچی از زبانهای ایرانی شاخه شمال غربی است. این زبان توسط مردم بلوچ در کشورهای ایران، پاکستان، افغانستان و ترکمنستان و برخی کشورهای عربی حوزه خلیج فارس و دریای عمان صحبت می شود.


پیشینه

زبان بلوچی از زبان های ایرانی شمال غربی است و با زبان های تاتی، کردی و تالشی نزدیکی زیادی دارد. برای همین به نظر می رسد متکلمان این زبان در گذشته دور از نواحی شمالی ایران امروزی به بلوچستان کنونی کوچیده باشند.

گویش ها

بلوچی را به دو گروه اصلی تقسیم می‌توان کرد: شرقی، یا شمال شرقی، و غربی، یا جنوب غربی، عمده بلوچها درسه کشور پاکستان ، ایران و افغانستان در سرزمینی نسبتا وسیع و گرم زندگی می کنند تعدادی ازآنان در ترکمنستان بسرمی برند مجموع قبایل بلوچ جمعیتی بالغ بر ده میلیون نفرتخمین زده می شوند. که بیشتر آنها در دو کشور پاکستان و ایران ساکن اند. اما این رقمها اعتبار قطعی ندارند. بلوچها دراکثرکشورهای جهان سکونت دارند که به دلایل مختلفی از سرزمین خود خارج شده اند. که بخشی ازآنها درکشورهای حوزه خلیج فارس وبرخی درممالک آفریقایی زندگی می کنند. بلوچهای افغانستان اغلب در ولایات هلمند ونیمروزبه سرمی برند.

غربی (رخشانی)

  • رخشانی سرحدی
  • رخشانی افغانستان
  • رخشانی ترکمنستان
  • رخشانی پنجگوری
  • رخشانی کلاتی
  • رخشانی سراوانی

جنوبی (مکرانی)

  • لاشاری
  • کچی
  • کراچی

گویش های جنوبی یا سلیمانی

  • بوگتی (بامبور)
  • مری رند (سیبی)
  • دوکمی-مزاری
  • مندوانی & گویش جاتووی سند غربی

نوشتار

تا پیش از سده نوزدهم میلادی زبان بلوچی دارای کتابت نبود و برای نوشتار زبان فارسی را بکار میبردند. با این وجود بلوچی در میان محاکم بلوچ رواج داشت. پس از آن برپایه خط اردو خطی برای بلوچی پیشنهاد شد و بعدها گسترش یافت.

لوتک کهنه (لوتک رخشانی)

نخلستان لشکرخان رخشانی :

l1169_DSC02563.jpg

لوتک –روستایی است از توابع بخش شیب آب شهرستان زابل در استان سیستان وبلوچستان .
لوتک در وازه ورودی سیستان محسوب میگردد.
این روستا دارای قلعه ای میباشد به قدمت 800سال ومربوط به دوره اسلامی ومعاصر قلعه های روم ورامرود وگردی قلعه وحوضدار وکندر وقلعه مچی میباشد.مهندس ذوالفقار کرمانی که فارغ التحصیل دارالفنون است در سال 1288از جانب ناصرالدین شاه قاجار مامور نقشه برداری وآمار گیری از سیستان میشود .در صفحه 144کتاب جغرافیای نیمروز اینگونه مینویسد :
قلعه لوتک در سمت مغرب وجنوب قلعه سکوهه واقع شده است که در سابق قلعه وارگ معتبر داشته ودر حال حاضر خراب شده ولی آثار عمارت عالی ان دیده میشود .
روستای لوتک در سال 1204هجری شمسی بدستور نائب الحکومه وقت سیستان در مکان کنونی توسط لشکرخان رخشانی جهت اداره هرچه بهتر اراضی کشاورزی وتامین امنیت منطقه ایجاد شد .
لوتک به معنی سرزمین خشک وبی آب وعلف است .
سالار اولیه لوتک مرحوم لشکرخان رخشانی است که نیاکانش اصالتا اهل ایالت بلوچستان هستند.
افرادی از طوایف کیخا –سرحدی – جنابادی – خلیلی – رخشانی – ریگی – براهویی – غلجه ایی- پیری - سیاه سر’و...در این روستا اقامت داشته ودارند .
مکتب خانه لوتک از بدو امر توسط مرحوم ملا علی آخوند اداره می شده که صدها فرد باسواد وقران خوان رابه جامعه تحویل داده است .
در دوره ای مشهور بوده که زن ومرد این روستا باسوادند وبسیاری از علمای معروف ومجتهد زمان هنگام عبور از لوتک در مسجد آن به نماز وسخنرانی پرداخته اند .
شاید کمتر روستایی همانند این دهستان افراد نخبه به جامعه علمی کشور وحتی خارج از کشور تحویل داده باشد .
بیش از صدها پزشک واستاد دانشگاه وومحقق واندیشمند یادگار این دهستانند.
فاصله لوتک با شهرستان زابل حدودا 25 کیلومتر وبا شهر سوخته حدود35کیلومتر است .
جولایی . کشاورزی وبیشتر تجارت در این روستا رواج داشته ودارد .
قرار گرفتن در مسیر جاده اصلی زاهدان به زابل ووهمجواری با محوطه های باستانی .شهر سوخته .حوض دار وکندر(اوجدار گنبد)قلعه مچی .چاههای محمدرضاخان .قلعه سام وقلعه سکوهه وهم مرز بودن با کشور افغانستان از این روستا یک مرکزیت جغرافیایی .سیاسی وتجاری خاصی ساخته که در همه ازمنه های تاریخی نقش خود را به نحو احسن ایفا نموده است به نحوی که در دوره پهلوی اول وقبل از آن دارای دو کاروانسراوحتی دارای یک گمرک متعلق به انگلستان نیز بوده است .

این دهستان شهدای زیادی را برای حراست وحفاظت از مام میهن اسلامی تقدیم ملت گرانقدر ایران نموده که شهید غلامی. شهید خسروی .شهید براهویی جوزاک وشهید نیکی .شهید عبدی . شهیدان براهویی جمشیدی

. قزاق محمد نبی رخشانی راد و......از این جمله اند .

نخلستان لشکرخان رخشانی واقع در لوتک مرکزی:


o735_DSC02136.jpg

لوتک وهمسایه ای با تمدن 5000ساله (شهر سوخته )

>حدود پنجاه سال پیش از آغاز کاوشهای علمی گروه باستان شناسان ایتالیایی درشهر سوخته”سر اورل استین” (وی در سال ۱۲۹۵ خورشیدی به سیستان سفر کرده است.)، در گزارشهای خود اهمیت و ویژگیهای این تپه را بیان کرده بود، (کتابی که من مطالبی از آن برگرفته ام در سال ۱۳۶۹ به چاپ رسیده است).

گروه باستان شناسان ایتالیایی وابسته به موسسه ی مطالعات خاورمیانه و خاور دور “ایزمئو” تحقیقات و فعالیتهای باستان شناسی سالهای اخیر را در سیستان آغاز کرد که همراه بود با کاوشهای شهر هخامنشی دهانه غلامان در سال ۱۳۴۱ خورشیدی (۱۹۶۲ میلادی).

پنج سال بعد همین موسسه با همکاری مرکز باستان شناسی ایران کاوش در تپه های شهر سوخته را به سرپرستی دکتر “مارتیسیو توزی” آغاز نمود و این کاوشها تا سال ۱۳۵۷ خورشیدی (۱۹۷۸ میلادی) ادامه پیدا کرد. نتیجه ی بررسی ها و کاوشهای این گروه در ده ها مقاله و کتاب به چاپ رسیده است و این تحقیقات هنوز ادامه دارد.

پیش از آغاز کاوشهای شهر سوخته، بیشتر باستان شناسان معتقد بودند که مهمترین مراکز فرهنگی در بین النهرین و جنوب غرب ایران واقع شده اند، ولی چنانکه می بینیم با کشفیات شهر سوخته و سایر محوطه های باستانی واقع در شرق ایران همانند تپه یحیی و گورستان شهداد کرمان در نظریات آنان تغییراتی حاصل گردیده است.

اهمیت و گستردگی (وسعت) کشفیات شهر سوخته طی چند سال گذشته این ناحیه را از صورت یک محوطه عادی دوران مفرغ خارج ساخت. به نظر می آید این شهر مهمترین مرکز اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی منطقه طی هزاره های سوم و دوم پیش از میلاد باشد. لایه های شور و نمک موجود در سطح تپه های شهر سوخته به نگهداشت اشیا و بقایای باستانی کمک فراوان کرده اند، به نحوی که در آنجا آثار طناب، سبد، رنگ، پارچه، لارو حشرات، ناخن و موهم که در سایر محوطه های باستانی ایران به ندرت باقی مانده اند پیدا شده است و به همین سبب مجموعه ای کامل از مدارک و شواهد مربوط به دوران آغاز شهرنشینی، به مقدار زیادی به دست آمده است.

دکتر توزی میگوید: تحقیقات شهر سوخته طی سالهای اخیر در جهان شناخته شده است و این، تنها به خاطر کارهای گروه ما نیست، بلکه گروه زیادی از دانشمندان کشورهای مختلف در این زمینه تحقیق کرده اند. مجموعه ی این مطالعات به شناخت یکی از قدیمی ترین تمدنهای بشری و مکانیزم تکامل جامعه ی بشری و اشکال پیچیده ی آن تا امروز، انجامیده است. ارزش نتایج مطالعات شهر سوخته مرهون تحقیق دانشمندان نیست. این خود شهر سوخته و دشتها و تپه ها و اشیا و ابزار آن است که بی دریغ سالم و دست نخورده در سیستان شرقی، پیش روی انسانهای قرن حاضر قرار گرفته است”.

الف- موقعیت، گستردگی(وسعت) و سایر ویژگی ها (خصوصیات) :

شهر سوخته، در حدود ۵۰ کیلومتری جنوب شهر زابل در غرب راه (جاده ی) آسفالته ی زاهدان – زابل، بین آبادی “تاسوکی” و روستای “لوتک” بخش آب سیستان، واقع است. گستره همه ی تپه های شهر سوخته، حدود ۱۵۱ هکتار و میانگین بلندی آنها ۱۲ متر و بلندترین نقاط آن، ۱۸ متر می باشد. سوی (جهت) تپه ها از شمال به جنوب و شیب آنها از خاور (شرق) به باختر(غرب) است. درازای (طول) شهر سوخته حدود ۲۲۲۰ متر و پهنای آن حدود ۱۰۹۰ متر می باشد. از ۱۵۱ هکتار گستردگی شهر سوخته، تنها ۱۲۰ هکتار آن آثار و بقایای باستانی را در بردارد که بیشترین آن (حدود ۸۰ هکتار) متعلق به دوره ای کوتاه می باشد (لایه های۵ تا ۷). تپه های کم ارتفاع شهر سوخته، در کنار یکی از کهن ترین دلتاهای رود هیرمند قرار دارند و از مهمترین مراکز دوران مفرغ در شرق ایران محسوب می شوند. قبلا تصور می رفت که دلتای فعال همزمان با شهر سوخته، در کنار رود بیابان قرار دارد، ولی مطالعات و پژوهش های جدید جغرافیایی روشن می کند که دلتای رود بیابان نیز می تواند فعال باشد، چون در زیر این دلتا هنوز یک رشته آب جریان دارد. دلتای گفته شده (مذکور) در گاه (زمان) یورش تیمور به سیستان نیز اهمیت داشت و پیرامون آن شهرها و قلعه هایی، همانند” سارتار”، “ترکن”، “رم رود”، “قلعه رستم” و “قلعه حوضیدار” قرار داشته اند. بررسی های جدید به کمک عکس های هوایی برای یافتن دلتای فعال هزاره چهارم پیش از میلاد در این منطقه، نشان داد دلتای قدیمی نزدیک شهر سوخته بود، اما چنان با شن و ماسه پر شده بود که تشخیص آن به سختی امکان پذیر است. چون در این منطقه سوی وزش باد از باختر به خاور است، بخش سوخته به سبب تماس همیشگی (دایم) با جریان باد, فرسوده و از بلندی آن کاسته شده است. قسمت خاوری تپه ها از قسمت باختری آن، بلندی (ارتفاع) زیاد تری دارد، زیرا تنها عامل مخرب آب میباشد که دیواره های خاوری شهر سوخته را به شکل برش های عمودی مستقیمی درمی آورد. هنوز در کنار آن گودالهای سپید کوچک به نشانه ی بقایای دریاچه های باتلاقی کوچک انتهای رود هیرمند دیده می شود.

تپه های شهر سوخته به شوند فرسایش باد و آب، چه در زمان زندگی در شهر و چه پس از متروک شدن، از شکل خاص هندسی بیرون آمد و سطح آن صاف و گوشه هایش گرد شد و گودالهای داخل سطح تپه و زمین های صاف و چسبیده به آن از رسوب های رودخانه ای پر شدند. حدود ۷۵ هکتار از زمین های شهر سوخته از توده های سفال، قطعات سنگ، فلز، مرمر و اشیای دیگر پوشیده شده است. به نگر (عقیده ی) اورل استین، فرسایش شدید بادها، خاکهای سست روی (سطح) تپه ها را کنار می زند، در نتیجه آثار نمایان میشوند، ولی لایه ی سخت و ضخیم نمکی زیر سطح باعث نگهداری (حفاظت) چشمگیر مقدار زیادی از آثار شده است. بهترین آثار موجود که به هزاره های چهارم و سوم پیش از میلاد تعلق دارند، در پایین ترین لایه ها در قسمت خاوری شهر سوخته در گستره ای (مساحتی) افزون بر ۱۲۰ هکتار پخش گردیده اند.

شهر سوخته با تمام گستردگی خود بدون (فاقد) معبد، دیوار دفاعی، دروازه و یا ساختمان عمومی می باشد. زندگی در این شهر حدود ۵۰۰۰ سال پیش یعنی بین سالهای ۳۲۰۰ تا ۱۸۰۰ ق. م جریان داشته است و بخشهای دربردارنده ی این آثار به چهار قطعه ی متمایز از هم به شرح زیر جدا شده اند:

۱- بخش بزرگ مرکزی :

این قسمت را با گستره ای (مساحتی) حدود ۲۰ هکتار، از باختر، جنوب و از خاور گودالهای ژرف (عمیق) از بخشهای دیگر جدا کرده است و کهن ترین اشیای دیده شده در آن متعلق به لایه ی ۲ (۲۷۰۰ ق. م) است و کمینه (حداقل) تا لایه ی ۳ (۲۳۰۰ ق .م) ادامه دارد.

۲- منطقه ی مسکونی خاوری :

منطقه ی مسکونی خاوری با گستره ای حدود ۱۶ هکتار، از بلندترین قسمت های شهر سوخته (با ارتفاع ۱۸ متر) می باشد و همه ی آثار مربوط به دوره ی دوم (۲۷۰۰ ق .م تا ۲۵۰۰ ق .م) در این قسمت به دست آمده است.

۳- قسمت شمال باختری :

این بخش ناحیه ای صنعتی بوده است. از آن وسایل و ابزار سنگی و سنگ لاجورد به مقدار زیاد به دست آمده است. بلندترین نقطه ی آن ۵/۱۲ متر است و آثار دوره های سوم (۲۵۰۰ ق .م تا ۲۳۰۰ ق .م) و چهارم (۲۲۰۰ ق .م تا ۲۱۰۰ ق .م) درآن قرار دارند.

۴- قسمت جنوب باختری :

این قسمت، گورستانی بود با گستره تقریبی ۲۵ هکتار و سطحی پوشیده از شن. این گستردگی برای گورستان در دوران مفرغ زیاد، اما برای شهری چون شهر سوخته، کوچک بوده است. در این قسمت هیچ گونه آثار باستانی دیده نمی شود.

خاطرات یک شهرستانی از این دیار

 

کارمو در شرکت آغاز کردم .کار سختی بود . سروکله زدن با عده ای بلوچ و افغانی کار آسانی نبود. مهم تر از همه صحبت های در گوشی و پچ پچ آنها آزارم می داد !!

در عرض دو هفته زبان بلوچی را یاد گرفتم واوضاع کمی بهتر شد. بلوچ ها مردم مهربانی هستند .اکثرا سنی مذهب هستند و غریبه ها قجر می نامند وادعا می کنند نژاد اصیل ایرانی هستند . بزرگان آنها سردار نامیده می شوند زندگی طایفه ای دارند و به آرایشگران مطلقا دختر نمی دهند چون آنها را از لحاظ اجتماعی نجس می دانند. بیش تر آرایشگران آن منطقه هندی هستند. مهمترین مراکز تجاری آن استان چابهار،میرجاوه، و مرز دوست محمدخان در سیستان است.مدتی گذشت .من با نماینده زاهدان دوست شدم . دکتر نورا واقعا مهربان و دوست داشتنی بود.

 بازار سوخت عالی بود و مردم به تجارت و قاچاق سوخت روی آورده بودند. من هم به فکر افتادم!!!

راهی سیستان شدم و شهر زابل در مرز افغانستان.

از زاهدان که خارج می شوی یک پاسگاه است به نام کوله سنگی . پاسگاهی بین دوکوه. این پاسگاه را که رد نمایی وارد جاده تاسوکی میشویم که جاده ای بسیار خطرناک است .بیشتر ترورها در این جاده انجام می گیرد. در ادامه این جاده و عبور از منطقه شن های روان وارد شهر سوخته می شویم و با عبور از کنار دریاچه خشک هامون به منطقه لوتک می رسیم و بعد از محمد آباد و جزینک به شهر زابل می رسیم . میدان رستم و شهری که بوی فاضلاب می دهد اما محل مناسبی برای تجارت است. شب را خانه آقای مختاری بودم نماینده زابل و کسب اطلاعات در مورد وضع مردم و اقتصاد منطقه.صبح پس از صبحانه عازم خانه سردار ابراهیم خان پردلی شدم .بزرگترین و صاحب نام ترین مرد سیستان که با رضا شاه هم درگیر شده بود.  روزگاری او صاحب روستای تاریخی سکوهه در نزدیک لوتک و صدها مرد جنگی بود . مردی بسیار با شخصیت و باسواد . از مصاحبت او لذت بردم .این مرد چند ماه پیش وفات یافت.

اگر یک اسکناس پنجاه تومانی داشته باشید در زمینه عکس یک مرد سنی را در صف نماز جماعت خواهید دید او کسی جز مولوی محمد گل نیست او هم مرد بزرگ و پاکی بود و در زمان تبعید آقای خامنه ای به ایران شهر از حامیان ایشان بود.

خانه ایشان در روستای لوتک است و پسری بسیار پاک و شایسته از ایشان به جا مانده که مولوی عبدالله نام دارد . برای دیدار مولوی عبدالله عازم روستای لوتک شدم .

جوانی برازنده و نورانی با خانه ای کاه گلی .او از دوستان رهبر انقلاب است . شب را مهمان ایشان بودم . شامی هم که دست پخت خود ایشان و بسیار خوشمزه بود.

رهبر اهل سنت زاهدان مولوی عبدالحمید با او زیاد میانه خوبی نداشت !!! ظاهرا بر سر ایجاد یک مدرسه علمیه با هم درگیر بودند.

صبح عازم زاهدان شدم یکی از دوستان  از تهران آمده بود  و در هتل استقلال منتظرم بود برایم غیر منتظره بود