***هامونِ جان***

به نام خداوند جان آفرین

کزو زنده شد خاک این سرزمین

خداوند روح و خداوندِ جان

زبان از بیانش بود ناتوان

ببوسم قلم را پس از این سرود

به رسم ادب بر شما صد درود

منم قاصدک دختر آفتاب

هم آواز باد وشب و ماهتاب

منم زاده ی شهر زابل ستان

که ایران ز نامش بود جاودان

من از نسل رستم من از نسل سام

بنازم به این عزت و جاه و نام

سرای بزرگان بود این دیار

که هریک شده مایه ی افتخار

همانگه که آدم به شهرم رسید

همه جای آن بوی ایمان وزید

پس از آن سلیمان و نوح آمدند

بسی بوسه بر خاک زابل زدند

نیاکان من شهره ی عدل و داد

چو یعقوب لیث و نریمان راد

به فرهنگ و دانش پر آوازه اند

کتاب یلان را چو شیرازه اند

چو زرتشت نیکو،خداشان جلی

همه پیرو شاه مردان علی

به پندار و گفتار،کردار پاک

شهیدند در راه این آب و خاک

چه گویم ازاین خاک قدسی سرشت

که ایزد بر آن نام نیکو نوشت

ز هامون بگویم که چشمش تر است

زبان خشک و لب هاش چون آذر است

نگهبان نیکی فره وش زره*

کنون خورده بختش به قحطی گره

به لبخند طوفان تنش خسته است

دو پایش به زنجیر غم بسته است

چنین بوده تقدیر هامون ،که آب

بسوزد به اندوه و گردد سراب

اگر پر کشید از دلش عشق و شور

نرفت از نگاهش شکوه و غرور

ز هامون چه گویم که کم گفته ام

من از رنج دریای غم گفته ام

که شاید ببارد بر او آسمان

و پر گیرد از بخت او این خزان

بود نذر گل های گز،جان من*

وایران بود دین وایمان من

تو ای خالق عشق من سیستان

که دادی قلم را زبان بیان

لب سابوری را پر از آب کن*

رگ خاک خشکیده سیراب کن

عطا کن مرا علم و طبعی روان

و هامون ما را ز غم وارهان

نگه دار چشم بد از پیکرش

لباسی زباران بپوشان تنش

سروده : سارا میرشکار