قلعه رستم  لوتک>مرکزطوایف -رییسی -رامرودی-چاری -سیستان وبلوچستان.

 

طایفه رییس = رئیسی, رامرودی ,چاری

طايفه رييسي سيستان

       طايفه رامرودي سيستان

                طايفه چاري سيستان

براساس مدارک موجود محل اولیه ریسی ها که طایفه اصیل سیستانی اند ,جنوبی ترین قسمت سیستان قدیم یعنی جنوب شرقی سیستان تا حوالی بمپور بوده است .

روایتی که در میان مطلعین طایفه موجود است از آن حکایت دارد که کیانیها در شمال سیستان ورییسی ها در جنوب سیستان صاحب اختیار ومالک بوده اند وبدین ترتیب نوعی رقابت فشرده در میان این دو طایفه اصیل سیستانی وجود داشته است ,که هر یک نیمی از زمینهای حاصلخیز ومعتبر نیمروز را از آن خود ساخته وطبعا قبایل دیگر را به خدمت می گرفته است .

نفوذ وپراکندگی غزها که به همجواری آنان با رییسی ها انجامید کار را به مواصلت های متقابل کشانید ,بطوریکه در نسل های بعدی این گمان پدید آمد که نژادا خود را از غزهای اصیل بدانند.

به تدریج که قدرت کیانیان فزونی یافت ضعف وزوال بیشتری نصیب این طایفه شد ودر ادوار بعدی تا مرحله ای تنزل یافتند که کمر به خدمت طایفه غالب یعنی کیانیان بستند.

واز آنان حکم میگرفتند .

در عین حال به شواهد تاریخی موجود تا نیمه اول قرن یازدهم وحتی یک قرن ونیم بعد از آن که حوضدار وکندر ورامرود را خللی در وضع آبرسانی انهار پدید نیامده بود از رفاه ونعمت نسبی برخوردار وسیادت وریاست خودرا به رییسی های سرحد,جالق وسراوان ,همچون ادوار گذشته حفظ کرده بودند.

بر مبنای مضمون کتاب احیاء الملوک در رامرود ابتدا شاه منصور وپس از وی پسرش رییس احمد وبعد از او پسرش رییس چاری وبعد از پسرش رییس احمد بزرگ وکلانتر قوم بوده اند.

رییس علی ورییس عارف ورییس خسرو نیز در زمره نام آوران این طایفه بوده اند که در رامرود هریک به نوبه خود بزرگ وسرکرده قوم بوده است .

در حوضدار ,ابتدا رییس شادی بعنوان بزرگ وکلانتر قوم نام برده میشود

که بعد از وی پسرش شیوه پدر را در پیش میگیرد.

رییس غلامعلی ورییس فیروزشاه ورییس جمال از جمله بزرگان طایفه اند که در کندر علم بزرگی وسروری قوم را بر دوش می کشیدند.

حدودا بین سالهای 1161تا 1180 هجری قمری که زمان اوج قدرت سربندیها در سکوهه بود یک وصلت سیاسی وخونین منجر به تباهی وآوارگی رییسی ها وکوچ کلی به سمت سرحدوسراوان وجالق واطراف بمپور وکابل گردید .

در همین سالها بود که غلام شاه بزرگ طایفه سربندی ,دختر شاه رستم رییسی را برای پسرش محمدرضاخان اول خواستگاری نمود.

این وصلت یا ازدواج اجباری علیرغم مخالفت شاه رستم رییسی انجام گرفت .

{غلام شاه سرابندی وافرادش}که از پیش مسلح شده بودند به قلعه تاخته ,در نبردی سخت وغافلگیرانه شاه رستم کشته ورییسی ها از قلعه متواری شدند ,باافتادن قلعه رستم به دست سربندی ها ,جماعتی از طایفه رییسی مبادرت به تخریب بند کمال خان ورزیده ,آب را از رودخانه حوضدار انداخته مایه خشکی وتباهی منطقه شدند.

از آن پس بسیاری از رییسی ها راهی کابل شده در سایه شایستگی ولیاقت ذلتی خویش به مدارجی نائل آمده واینک اولادشان در کابل ساکن اند.

سالها بعد گروه اندکی از کابل به سیستان مراجعت نموده اند.

امروزه افراد نجیب وسربه راه این طایفه اصیل سیستانی بی خبر از گذشته افتخار آمیز اجدادشان در منطقه شیب آب وشماری نیز در بخش شهرکی ونارویی روزگار میگذرانند.

در حالیکه جمع کثیری از آنها راهی دیار غربت شده یا به بلوچستان کوچ کرده ,هویت اصلی خویش را از یاد برده اند.

طایفه رامرودی در روستای جزینک، شهرک و روستای عباس رامرودی از توابع برج میرگل زابل سکونت دارند. این طایفه اعتقاد دارد که از افغانستان به سیستان کوچ کرده‌اند. اکنون مرکز سکونت رامرودی‌ها در منطقه تپه سرخ و بخش شیب آب زابل و جزینک می‌باشد.

عده‌ای معتقد هستند که از افغانستان مهاجرت کرده‌اند درحالیکه این طایفه از اقوام اصیل سیستان هستندوخاستگاه اولیه آنها یعنی رامرود در ناحیه مجاور حوضدار وکندر کاملا مشخص وآثار آن پابرجاست و امروزه بسیاری از آنها دراستان گلستان ساکن هستند و به طوایف رمرودی, نمردودی وامرودی منشعب شده‌اند

زبان   سیستانی   ‘اززبانهای اصیل ایرانی   میباشد.

ضرورت پاسداری از زبان سیستانی با3گویش( زابلی وبلوچی وبراهویی)

 

 

هر قوم و ملتی به همان اندازه که مرزهای زندگی مادی و تفکرات معنوی خود را گسترش می دهد زبان خود را توانا تر و عمر آن را درازتر می نماید زیرا همانگونه که آشکار است و همگان به آن پی برده اند زبان پدیده ایست همچون موجودات زنده ٬ روزی هستی می یابد ٬ مدتی چند به حیات خود ادامه می دهد و چون مناسبت و سرزندگی خود را از دست داد عمرش به سر می رسد . طول عمر هر زبانی ٬ بسته به نیروی حیاتی و قوه ابداع و خلاقیت اهل آن زبان است .

 

 

اهل زبان را می توان به ساکنان شهر هایی تشبیه کرد که معماران آن زبان ساخته اند و این معماران کسانی نیستند جز شاعران ٬نویسندگان ٬ علما و متفکران آن قوم . معماران زبان اصیل سیستانی نیز متفکران و بزرگان این قوم در هزاران سال پیش اند که کلمه به کلمه این زبان را همچون معماران ماهر کنار هم چیده اند و دلیل بقای این زبان نیز مهارت معماران گذشته آن بوده و بس .

 

 

اکنون وظیفه ما ساکنان شهر زبان سیستانی پاسداری و حراست از میراث گران قدریست که این بزرگان از خود به یادگار گذاشته اند . بدیهیست که اهل این شهر ( شهر زبان سیستانی ) در آستانه ورود به قرن بیست و یکم ٬ با نیاز ها و مسائل خاصی مواجهند که ناچار باید به وسعت و ظرفیت آن بیافزایند اما نه بگونه ایی که این میراث گرانبها ی بجا مانده از نیاکانمان را ویران نموده و از ساختارهای نحوی اصیل سیستانی به آسانی بگذریم زیرا برماست که با استفاده از ساختار ها و صرف و نحو های اصیل سیستانی در لغات وارد شده در این زبان ٬ آن را همچنان اصیل و سالم نگه داشته تا مبادا در آینده روزی فرا رسد که سیستانی زبانان به واقع سیستانی صحبت نمی کنند و دو سیستانی زبان هم را نمی فهمند .

 

 

زبان سیستانی زبانیست که اندیشه ٬ هویت و قومیت ما را شکل داده و دست کم با برخی از ظریفترین و ژرف ترین جنبه های معنوی آن یکی شده است . از این روست که اگر زنده ترین و خلاق ترین انگلیسی زبانان و فارسی زبانان و عرب زبانان جهان گرد آیند و همه توانایی های زبانی خویش را روی هم ریزند قادر نخواهند محتوای اندیشه و تفکرات معماران زبان سیستانی را بدرستی در ظرف زبانی دیگر بیان کنند .

 

تجزیه سیستان بزرگ وازدست رفتن قندهار-هرات-چخانسور-لاش وجوین

 

تجزیه ی سیستان

 

 

در شوال ۱۳۲۰ق / ژانویه ۱۹۰۳م هیئتی به فرماندهی کلنل آرتور هنری مک ماهون از طرف انگلستان برای تعیین تکلیف آب هیرمند و رفع اختلاف ایران و افغانستان وارد سیستان شد. قرار بود کار این هیئت سه چهار ماه بیشتر طول نکشد و پس از خاتمه کار به سرعت ایران را ترک کنند. اما بیش از سه سال به بهانه حل اختلاف در سیستان ماندند و بالاخره در ربیع الثانی ۱۳۲۳ق / ژوئن ۱۹۰۵م ایران را ترک کردند.
گرچه مأموریت مک ماهون به ظاهر حل اختلاف ایران و افغانستان بود اما تأمین منافع استعماری انگلستان هدف اصلی او محسوب می‌شد. سیستان در آن تاریخ اهمیت ویژه ای داشت زیرا کلید هندوستان بود و انگلستان حاضر نبود چنین کلیدی در اختیار کشورهای استعمارگر دیگر قرار گیرد. از سویی روسیه به استناد تقسیمات استعماری اواخر قرن ۱۹م حیطه اقتدارش را تا مرزهای خراسان گسترده بود و برای رسیدن به خلیج فارس و هندوستان بایستی از سیستان می‌گذشت و از سویی دیگر آلمان قدرتی تازه در اروپا یافته بود و سهم بیشتری از جهان را مطالبه می‌کرد. از این رو بی توجه به تقسیمات قبلی جهانی روابطش را با ایران گسترش داده بود.

با توجه به این دو خطر، انگلستان برای جلوگیری از نفوذ روسیه و آلمان در هند و در سطح جهانی به مذاکره و معامله پرداخت، انگلستان اختلافات دیرینه اش را با فرانسه کنار گذاشت و معاهده دوستی میان آنها بسته شد. با ژاپن نیز معاهده دوستی امضا کرد. با این ترفند توانست روسیه را محصور کند و او را وادارد تا به مذاکراتی تن دهد که چند سال بعد به نتیجه رسید و به معاهده ۱۹۰۷ مشهور شد.

انگلستان علاوه بر اقداماتی که در سطح جهانی برای حفظ هند انجام داد، نیروی نظامی مشتمل بر کارشناسان نظامی، اطلاعاتی، کشاورزی و آبیاری را به ریاست مک ماهون در مرز سیستان آماده کرد تا در صورت لزوم سیستان را تصرف کنند. اقدام دیگر انگلستان تحریک افغان‌ها به ایجاد درگیری در مرز سیستان با ایرانیان بود، زیرا با بروز درگیری میان افغانستان و ایران فرصتی برای مداخله مستقیم انگلستان فراهم می‌شد. این حق مداخله را انگلستان بر اساس قرارداد پاریس در ۱۸۵۷م / ۱۲۷۳ق به دست آورده بود.

طبق این قرارداد هرات را از ایران جدا کردند و مقرر شد هرگاه اختلافی میان ایران و افغانستان پیش بیاید هر دو کشور به حکمیت انگلستان متوسل شوند. مفاد این عهدنامه دست ایران را برای دفع تجاوز افغانها در مرزهای شرقی ایران بست، انگلستان در قرن نوزدهم میلادی به استناد همین عهدنامه گلد اسمیت را روانه ایران کرد و با حکمیت او بخش‌هایی از بلوچستان ضمیمه بلوچستان انگلیس شد. در سیستان نیز قسمت راست رود هیرمند را به افغانها بخشید.

انگلستان در تعیین حدود ایران و افغانستان استخوان را لای زخم باقی می‌گذارد تا در موقع لزوم از آن بهره گیرد. حکمیت گلد اسمیت هم نقطه پایان اختلافات دو کشور افغانستان و ایران نبود. به همین دلیل در ۱۹۰۲م / ۱۳۲۰ق به دنبال بروز اختلاف میان مرزنشینان افغانی و سیستانی و خراب کردن سدآبی در سیستان توسط افغانها، دولت ایران که اجازه برقراری امنیت و دفع دشمن را در مرز نداشت از انگلستان تقاضای حکمیت در مورد آب هیرمند را کرد. دولت انگلیس هم بدون تعلل مک ماهون را روانه ایران ساخت.

قبل از رسیدن هیئت انگلیسی به ایران دولتهای افغانستان و ایران به توافق رسیدند و خواهان لغو مأموریت مک ماهون شدند، اما انگلستان توجهی به تقاضای آنها نکرد. مک ماهون مأمور بود که سیستان ایران را به ویرانه‌ای بدل سازد و برای تحقق این هدف پیش از ورود به سیستان میان مردم شایع کردند که انگلستان در سیستان دارای امتیازات زیادی است و برای قابل قبول جلوه دادن این قبیل شایعات کرزن فرمانفرمای هند به سرگرد مک ماهون قبل از عزیمت به سیستان درجه سرهنگی داد. او با سیصد سرباز، صد سوار و دو هزار جمازه سوار هندی و بلوچی و انگلیسی وارد سیستان شد.

تعداد همراهان مک ماهون را حدود چهار هزار نفر برشمرده اند. آنها برای سکونت چادرهایی برپا کردند ولی چون اقامتشان طولانی شد چادرها را به خانه تبدیل کردند. محل اقامت آنها نیز تبدیل به دهکده‌ای انگلیسی نشین شد.

در تعقیب سیاست نابودی سیستان آنها به خرید گندم و ارزاق عمومی با قیمت‌های گزاف پرداختند و با این کار قیمت اجناس را تا چندین برابر در سیستان افزایش دادند.

تجار هندی با کمک انگلیسی‌ها بدون توجه به محدودیت های گمرکی گندم را از سیستان خارج می‌کردند. گرانی اجناس در سیستان مردم فقیر ناحیه را فقیرتر ساخت. تا جایی که حدود سه ماه پس از ورود هیئت مک ماهون شورشی در سیستان روی داد که به دستور امین‌السلطان صدراعظم ایران توسط حشمت‌الملک حاکم منطقه و با کمک نیروهای نظامی انگلیس سرکوب شد. این سرکوبی بر تثبیت تصویر اقتدار انگلیس‌ها در منطقه کمک کرد. هیئت همراه مک ماهون بی هیچ رادعی در سیستان به هر جا سر می‌کشیدند، زیرا میرزا عبدالحمید خان غفاری یمین نظام که کمیسر و سرحد دار ایران در سیستان بود با گرفتن رشوه، از انگلیس‌ها آنها را آزاد گذاشته بود و اعتراضات میرزا موسی خان کارگزار وزارت امور خارجه ایران به آزادی عمل انگلیس‌ها راه به جایی نمی برد. میرزا نصرالله خان مشیرالدوله نیز به جای توجه به اعتراضات کارگزار به جلب نظر انگلیس‌ها توجه داشت و چون آنها میرزا موسی خان را سد راه می‌دیدند وزیر امور خارجه ایران مشیرالدوله قول برکناری کارگزار را به انگلیس‌ها داد.

هیئت همراه کلنل مک ماهون در مدت اقامتشان در سیستان ارزیابی دقیق و همه جانبه‌ای از اوضاع سیستان به عمل آوردند و حکام محلی را جذب و مردم را آواره کردند. در نهایت نیز بر خلاف قرار اولیه ای که با دولت ایران گذاشته بودند مجددا به تعیین حدود سیستان پرداختند. دولت ایران از ابتدای تقاضای حکمیت اعلام کرده بود که کار هیئت انگلیسی باید فقط حل اختلافات آبی باشد و هیچ تغییری درحدود معین شده توسط گلداسمیت داده نشود، اما مک ماهون از چارچوب تعیین شده گلد اسمیت فراتر رفت و سرحدی تازه تعیین کرد. دو سوم آب هیرمند را هم به افغان‌ها داد. در واقع او حکم نابودی سیستان را صادر کرد. حکم او با مخالفت دولت ایران روبه رو شد. از طرف دیگر از ذیقعده ۱۳۲۲ قمری سلطان عبدالمجید میرزا عین‌الدوله سکان اداره مملکت را به دست گرفته بود. بیگانه‌ستیزی از وجوه آشکارش بود و انگلیس‌ها بدان وقوف کامل داشتند. بنابراین به تکاپو افتادند تا قبل از تثبیت قدرت عین‌الدوله کارها را یکسره کنند

مک ماهون در ۴ صفر ۱۳۲۳هـ.ق / ۱۰ آوریل ۱۹۰۵ م حکمش را صادر کرد و به حضور مظفرالدین شاه فرستاد، اما عین‌الدوله اعلام کرد که آن را نمی‌پذیرد و مدتی بعد رسما نسبت به حضور مک ماهون در سیستان اعتراض کرد. مک ماهون در ربیع الثانی ۱۳۲۳ق / ژوئن ۱۹۰۵م از ایران خارج شد و اعتراضات ایران به حکمیت هرگز راه به جایی نبرد.

انگلیسی‌ها در پاسخ به اعتراضات ایرانی ها اعلام کردند تنها مرجع رسیدگی به این شکایات وزیر خارجه انگلیس است که وزیر هم قطعا رأیی مخالف مصالح انگلیس صادر نمی کرد. از طرف دیگر سیر حوادث ایران اوضاع را دگرگون ساخت. تحصن ها، تظاهرات و اعتراضات داخلی که به انقلاب مشروطیت منجر شد و پس از آن درگیری‌های داخلی و نبود دولتی مقتدر در کشور برای مدت چند سال تمام مسائل ایران را تحت‌الشعاع قرار داد. انگلیس ها نیز موضوع حکمیت را مسکوت گذاردند، اما در سرحدات شرقی قراول گذاشته و نظارت کامل بر اوضاع منطقه داشتند. تکلیف مرزهای سیستان هم تا نیمه اول قرن بیستم مشخص نشده باقی ماند.

آرامگاه یعقوب لیث (پدرزبان پارسی پس از اعراب) درخطر انهدام است.


یعقوب لیث صفار نخستین کسی بود که زبان پارسی را ۲۰۰ سال پس از ورود اسلام به ایران، به عنوان زبان رسمی ایران اعلام کرد و پس از آن دیگر کسی حق نداشت در دربار او به زبانی غیر از پارسی سخن بگوید. دکتر محسن ابوالقاسمی در کتاب "تاریخ زبان فارسی" آورده‌است: «در سال ۲۵۴هجری، یعقوب لیث صفار، دولت مستقل ایران را در شهر زرنج سیستان تاسیس کرد و زبان فارسی دری را زبان رسمی کرد که این رسمیت تا کنون ادامه دارد.»

به گزارش مهر، آرامگاه یعقوب لیث صفاری که با شماره 2550 در آثار ملی ایران به ثبت رسیده است در روستای شاه‌آباد در ده کیلومتری دزفول، سمت راست جاده دزفول به شوشتر قرار دارد. کنار این آرامگاه بازمانده‌های شهرجندی شاپور دیده می‌شود. همچنین در بخش غربی شهر دزفول از مسیر اندیمشک به دزفول تندیس عظیم یعقوب لیث که سوار بر اسب می تازد نصب شد است.

آرامگاه یعقوب لیث صفاری که با شماره 2550 در فهرست آثار ملی به ثبت رسیده وضعیت مناسبی ندارد و در ضریح آهنی مقبره آن از چوب صندوق میوه برای اتصال بخشهای مختلف استفاده شده و روی آجرها و دیوار قدیمی آرامگاه نیز میخهایی زنگ زده و تارعنکبوت جلب توجه می کند.

طایفه لک زایی دهستان لوتک و نیمروز

(عکس ضلع جنوبی قلعه رستم -دهستان لوتک)

 

 

این طایفه در عصر پهلوی از مناطق لاش وجوین افغانستان وارد منطقه سیستان گردیدند واز آن پس در صحنه سیاسی واجتماعی منطقه حضور چشمگیر وفعال داشته اند.

لازم به ذکراست که مناطق لاش وجوین  - چخانسور-هرات - قندهار- نیمروز- زابلستان وفراه و... جزء خاک سیستان بزرگ  بوده اند که در گذشته به علت بی لیاقتی ناصر الدین شاه قاجار وبا خدعه ونیرنگ انگلیسی ها از پیکرکشور عزیزمان - ایران -جدا وضمیمه خاک کشور جدید التاسیس افغانستان گردیده وپیکر ایران راداغدار نموده اند.لذا کلیه  مناطق فارسی زبان موجود در خاک افغانستان جزءی از خاک میهن عزیزمان بوده است که بسیاری از طوایف موجود در سیستان فعلی پس از ایجاد کشور افغانستان حدود 100 سال قبل برای اینکه ملیت ایرانی خود را از دست ندهند به سیستان فعلی کوچیده اند.و در این گوشه از ایران افتخار آفرینی نموده اند.

این طایفه پس از اسکان در منطقه قلعه رستم برای اینکه آب رودخانه هیرمند را به زمینهای مزروعی خویش منتقل نمایند واز این را ارتزاق نمایند  ،اقدام به ایجاد نهری در امتداد دشت روستای لوتک منتهی به قلعه رستم به طول 25 کیلومتر می نمایند ،که هنوز آثار آن قابل تشخیص وبه نووریا نهر فراری ها معروف است.

مردان زحمت کش این طایفه پس از گذشت 5 سال توانستند باابزار بسیار ساده وابتدایی مثل بیل وتیشه کندن این نهر را به اتمام  برسانند.

ولی به دلیل عدم بررسی علمی در ایجاد این نهرو پایین آمدن سطح آب رودخانه هیرمند هیچگاه نتوانستند این نهر را به آب ببندندوبدون استفاده به تاریخ سپرده شدوزحمات چندین ساله آنان عقیم ماند.

پس از شکست لک زایی ها در این جنگ نابرابر با طبیعت ،عده زیادی از افراد این طایفه به مناطق داخلی سیستان وشمال ایران واصفهان وسرخس کوچ نمودند

وبرخی در همان مکان برای همیشه رحل اقامت گزیدند واز طریق دامداری امرار معاش  میکنند.

غلامعلی رییس الذاکرین در این باره اینگونه می نویسد:

 

(((اختلاف قومی بین علی یاورخان لک زایی با یکی از اقوام همجوار وی در منطقه لاش وجوین برسر ملکی که موجب نزاع بود کار آنان را به جنگ مسلحانه کشید ودر نتیجه شماری از افراد دو طرف کشته شدند .

علی یاورخان واقوام وابسته وی که جمعا حدود 500خانوار بودند ضمن جنگ وگریز خود را به ایران رسانیده در مناطقی از توابع بیرجند بطور موقت استقرار یافتند .

دولت وقت ایران به آنان پیشنهاد نمود تا در مازندران وفارس سکونت اختیار کنند.

اما علی یاورخان صرفا به قصد آنکه بتواند از دشمنان خویش انتقام بگیرد در خواست نمود که به آنان اجازه داده شود تا در سیستان اسکان داده شوند.

این امر مورد قبول  مسؤلین قرار گرفت واو به همراه وابستگاه خود در منطقه قلعه رستم [–ازتوابع دهستان لوتک –قلعه شاه رستم رییسی بزرگ طوایف رییسی ورامرودی بلوچستان وافغانستان وسیستان]سکونت اختیار کرد.

وبرای مدتی مورد حمایت مادی دولت قرار گرفت .باتوجه به اینکه منطقه قلعه رستم نمی توانست جوابگوی تامین مایحتاج آنان باشد بعد از آنکه عموما به تابعیت دولت ایران در آمده وشناسنامه در یافت داشتند شماری از خانواده های وابسته به منطقه محمد آباد بولائئ[شهر محمدآبادفعلی سیستان]وشماربیشتری به مناطق سرخس ومازندران وسایر ناطق سیستان کوچ نمودند.

اما خود علی یاورخان به اتفاق گروه اندکی از وابستگان نزدیک خویش در قلعه رستم باقی ماند .

مواصلت های متقابلی که بین افراد این طایفه وقبایل بومی سیستان صورت پذیرفت این قوم را به یک قوم کاملا ایرانی مبدل ساخته

است ))).[زادسروان سیستان-غلامعلی رییس الذاکرین.ص207]

علی یاورخان تاپایان عمرش مترصد فرصتی بود تا بتواند از دشمنانش انتقام بگیرد ،ولی هیچ گاه در فکر مراجعت به افغانستان نبود ،چون خودش را ایرانی میدانست ومیگفت : حاضرم در خاک ایران با فقر وتنگدستی بسر برم ولی هیچگاه تحت حاکمیت حکام بی اصل ونصب افغانی نباشم .

وی همواره به ایرانی بودن خویش فخر می ورزید ومیگفت عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد .

ومیگفت خواست خدا بود که این جنگ فامیلی بوجود آمد ومن با طایفه ام مجبورشدیم  به ایران کوچ نماییم  تا در آینده فرزندانمان با هویت ایرانی وبا افتخار به زندگی پر فراز ونشیب خویش ادامه دهند.

وی امیدوار بود شرایطی پیش بیاید که ایران بتواند قسمت اعظم خاک سیستان بزرگ را [که پس از ایجاد مرز سیاسی  توسط استعمار گران انگلیسی در سال 1288هجری قمری ] در دو کشور افغانستان وپاکستان جامانده بود ضمیمه کشور عزیزمان ایران گرددوسایر سیستانیان ساکن در افغانستان نیز بتوانند طعم شیرین ایرانی بودن را دوباره حس کنند وبا شادمانی به زندگی خویش ادامه دهند .

وی پس از عمری خدمت به مردم منطقه سیستان وبا قلبی مالامال از عشق به ایران ونفرت از افغانان بی فرهنگ وبی تمدن دار فانی راوداع گفت ودر گورستان منطقه رستم که حالا دیگر به نام ده علی یاورخان لک  زایی معروف گشته بود به خاک سپرده شد وآرام گرفت ،روحش شاد وخدایش رحمت کناد.

این طایفه بنام لک زایی معروف است وتیره دیگری ندارد.

 

منابع :

کتاب زاد سروان سیستان   

و منابع شفاهی دهستان لوتک ونیمروز

 

طايفه هاشم زايي دهستان لوتك  

طايفه هاشم زايي

عشاير هاشم زايي در شهرستان خاش بسر ميبرند واز راه دامداري امرار معاش مي كنند .

ييلاق آنها كوهستان تفتان وقشلاقشان دامنه كوهستان تفتان ومسير جاده خاش – زاهدان است .

جمعيت اين طايفه حدود 5000نفر تخمين زده مي شود .

تيره هاي آن عبارتند از:

قربان زايي – الله يار زهي – مهدي زايي – كرم شاه زايي – رييس بر- مير بويك زايي – شهداد زايي – كوچك زايي – علي زايي – محمدزايي .(عشاير وطوايف سيستان وبلوچستان – ايرج افشار سيستاني ص . 92 ).گروه كوچكي از اين طايفه در ده هاشم زايي دوراهي جزينك وگروهي به همراه بندهي ها وملك رييسي ها در مجاور دوراهي سكوهه دهستان لوتك واکثریت آنها درروستای اسلام آباد به سر میبرند وحاج غلام هاشم زهی بزرگ وریش سفید آنها میباشد که از طريق كشاورزي ودامداري امرار معاش ميكنند.

كتاب زادسروان سيستان هاشم زايي را تيره اي از طايفه سرابندي معرفي ميكند كه در گذشته هاي دور به سرحد مهاجرت نموده اند وبراثر خشكسالي هاي  متوالي وبراثر افزايش نا امني در سرحد گروهي از آنان دوباره به همراه طوايف سرحدي جنابادي  ملك رييسي و... به سيستان

بازگشته ودر اطراف واکناف سكوهه به زندگي خود ادامه ميدهند.

 

 

منابع :

زادسروان سيستان –غلامعلي رييس الذاكرين

 

عشاير وطوايف سيستان وبلوچستان –ايرج افشار سيستاني