سیستان از نگاه امیر تیمور گورکانی
در كتاب (منم تيمور جهانگشا)سرگذشت تيمور لنگ به قلم خود وي نگارش يافته (گردآورنده :مارسل بريون فرانسوي )
تيمور لنگ اظهارات جالبي در مورد مردان زابلي وسرزمين زابل ايراد مي نمايد كه خواندن آن خالي از لطف نيست
تيمور در فصل نهم كتاب خويش هنگام عزيمت به جنوب مي نويسد:
من مي دانستم كه نيرومند ترين حريف من در خراسان(علي_سيف الدين)امير سبزوار بود كه به قتل رسيد و بعد از وي در خاك خراسان كسي وجود نداشت كه آن اندازه قدرت داشته باشدمعهذا درجنوب خراسان چند امير بودند كه هر كدام يك قشون داشتند و من مي خواستم آنها را نيز مطيع خود كنم من مي دانستم كه خبر قتل عام سكنه سبزوار و ويران شدن آن شهر به اطلاع تمام شهرهاي خراسان رسيده و امراي آن سرزمين حساب كار خود را كرده اند معهذا بهتر اين بود كه ار جنوب خراسان اطلاع حاصل نمايم،...
من همچنان در منطقه بادامشك در انتظار كساني بودم كه براي يافتن پسرم جهانگيرو قشون او رفته بودند (چون پسرش در كويرهاي اطراف بيرجند بر اثر وزيدن طوفانهاي كويري راه خويش را گم كرده بودند)
دو روز بعد يك كاروان ديگر از شترداران وارد بادامشك شد كاروانيان بعد از اينكه شتران خود را رها كردند كه بروند در صحرا خار بخورند،آتش افروختند و اطراف آتش سنگ نهادند و بعد از اينكه دود از بين رفت يك تشت بزرگ روي آتش قرار دادند و از يك خيك روغن بيرون آوردند وبه اندازه نيم من سمرقند روغن در تشت ريختندوآنگاه مقداري كشك را كه آب كرده بودند با روغن مخلوط كردندبعد از اينكه مخلوط كشك و روغن بجوش آمد طشت را از روي آتش برداشتند و مقداري زياد نان فطير (يعني ناني كه خمير مايه ندارد) در آن خورد نمودند و مشغول خوردن شدند .
من از غذا خوردن آنها كه 7نفر بودند (يعني پدر و 6پسر )بودند در شگفت و حير ت ميكردم كه آن لقمه هاي بزرگ را چگونه بر دهان مي بردند و فرو مي دهند آنقدر اندام و غذا خوردن آنها عجيب بود كه من نزد آنها رفتم واز پدر كه ريشي بلند و سفيد داشت پرسيدم شما اهل كجا هستيد ؟آن مرد جواب داد ما هل زابلستان هستيم.
گفتم آيا رستم ازبين شما به وجود آمده پيرمرد گفت بلي و بعد دست بر پشت پسرهاي خود زد و گفت تمام اينها رستم هستند من مردبلند قامتي به شمار مي آيم ولي وقتي كنار پيرمرد و پسرهايش ايستادم خود را كوتاه يافتم آنها به قدري بلند بودند كه هنگامي كه كنار شتر مي ايستادند سرشان د رمجاورت كوهان شتر قرار مي گرفت وبه قدري نيرومند بودند كه وقتي وقتي خواستند شترهاي خود را بار كنند شترهارا ننشانيدند بلكه در حاليكه شترهاايستاده بودند عدلهاي بار را بلند مي كردند روي جهاز شتر مي نهادندو مي بستند.ا زآنها پرسيدم براي چه شتر را نمي نشانندو نشسته بار نمي كنيد مرد ريش سفيد در جوابم گفت براي اين كه شتر داراي طبعي نازك است واگر اين حيوان را بنشانند و بار كنند هنگاميكه مي بايد از جا برخيزد آسيب مي بينند وبه راستي كه پيرمرد و پسران او بقدري نيرومند بودند كه شتر در قبال آنها ضعيف و داراي طبعي نازك جلوه مي كرد.من يقين كردم كه آنها از نژاد رستم پهلوان بزرگ شاهنامه فردوسي هستند و رستم مردي چون آنها بوده است.
با اين كه پيرمرد و پسرانش بيش از هفت نفر نبودند از قشون من كه ارودگاه آنرا مي ديدند كو چكيرين هراسي نداشتند و مثل اين بود كه من و سر بازانم را چون مورچگان مي بينند .
هنگامي كه كاروان آن ها عزيمت نمود گفتم اي پيرمرد آيا تو و پسرانت بلند قامت هستيد يا اينكه در زابلستان همه اينطور بلند قامت هستند ،پيرمرد گفت در زابلستان همه اين طور هستند وآنجا مملكت مردان ايران است.
فهميدم كه آن پيرمرد نام ايران را از فردوسي فرا گرفته تا براي اينكه ازروزي كه وارد خراسان شدم تا آن روز نشيندم كه كسي نام ايران را به زبان بياورد طوري مشاهده آن پيرمرد و پسرانش من را به هيجان اورد كه قصد كردم بعد از اينكه به قائن رسيدم راه زابلستان را پيش بگيرم و سرزمين مردان بلند قامت را ببينم و ازانها يك سپاه بوجود بياورم و به لشكريان خود بيفزايم .
من مدت ده روز در بادامشك توقف كردم تا اينكه بلدهاي كه فرستاده بودم مراجعت كردند و جهانگير را كه از فرط گرسنگي و تشنگي لاغر شده بود و با 72 نفر باز گردانيدند.
وقتي به قائن رسيدم امير قائن 5كيلومتر پياده به ديدار من آمده بود و گفت من مطيع تو هستم و تو را برتر ازخود مي دانم وهر چه بگوئي اطاعت مي كنم
بعد من در خصوص رفتن به زابلستان با او صحبت كردم و امير قائن گفت از اينجا تا زابلستان يك آبادي بزرگ وجود ندارد كه قشوني چون قشون تو بتواند در خانه هاي ان اتراق كنند.
ولي من كه به دروازه زابلستان رسيده بودم نمي توانستم ا زديدارآن سرزمين صرف نظر كنم ،فردوسي علاقه به ديدار زابلستان را در من بوجود آورده بود و ميخواستم بروم و زادگاه رستم راببينم .
علاقه من بخصوص بعد از ديدن پيرمرد ريش سفيد و پسران او زياد شده بود و من از زبان او نام ايران را شنيدم و ميخواستم بروم و ايران را ببينم .
[بطوريكه ميدانم در قديم هر ايالت ا ايالات وطن ما ناحيه اي بود مستقل با نام جداگانه و فردوسي نام ايران را كه بعد از حمله اعراب از بين رفته بود ،زنده كرد معهذا تا شش قرن بعداز فردوسي حتي خواص نام ايران را نمي بردند تا چه برسد به عوام ]
قشون خود را به فرماندهي جهانگير در قائن گذاشتم و خود و خود با سه هزار سوار راه زابلستان را پيش گرفتم . يك روز قبل از ظهر كوهي در مشرق نمايان شد و وقتي به آن نزديك گرديدم
[3000سوار براي جنگ كوچك كافي بود و توليد مزاحمت نمي كردو من مي توانستم با سرعت به زابلستان بروم و مراجعت نمايم]
ديدم كه سياه است و راهنمايان گفتند كه سياه كوه مي باشد و اول خاك زابلستان است من به خاطر آوردم كه فردوسي در اشعارش از سياه كوه ياد كرده و گفته كه كوه مزبور در مرز زابلستان قرار گرفته است بعد از سياه كوه گذشتيم هوا گرم شد و هنگام شب صداي مرغابي ها را كه از آسمان مي گذشتند مي شنيدم ، از راهنمايان پرسيدم مگر در اين حدود مرداب وجود دارد كه مرغابي ها پرواز مي كنند تا خود را به مرداب برسانند راهنمايان گفتند در زابلستان يك دريا هست به اسم درياي هامون هر قدر جلو رفتيم آثار آباداني بيشتر مي شد و هوا گرمتر مي گرديد از وضع هوا مي فهميدم زابلستان منطقه اي است گرمسير چون در گرمسير فصل زمستان گرم است.
يك روز در ياي هامون نمايان شد و من ديدم آنقدروسعت دارد كه ساحل مقابل ديده نمي شود در پيرامون آن دريا تا چشم كار مي كرد مرتع به نظر مي رسيد و در آن مراتع گاو هاي نيرومند داراي شاخ هاي بلند مشغول به چرا بودند و روي دريا كشتي هاي شراعي و زورق حركت مي نمودند.
گاهي ندائي بگوشم مي رسيد و راهنمايان مي گفتند كه اين نداي يحر پيمايان زابلي است آنها هنگاميكه در كشتي يا زورق هستند بوسيله صداهاي مخصوص با ديگران صحبت مي كنند و صداي آنها به قدري قوي است كه مي توانند از يك طرف دريا با كسانيكه در طرف ديگر در كشتي يا زورق يا در ساحل هستند صحبت مي نمايند ،وقتي صداي بحر پيمايان را از نزديك مي شنيدم در گوش من مانند نعره رستم جلوه مي كرد و با خود مي گفتم كه رستم زابلي لابد آنگونه نعره مي زده است.
من در كنار درياي (هامون)توقف كردم و تصميم گرفتم كه يك ايلچي نزد امير زابلستان بفرستم و به او بگويم كه من براي جنگ نيامده ام و قصدي جز تفريح ندارم ،مي گفتند امير زابلستان يكصد سال از عمرش مي گذرد .
ايلچي من رفت و مراجعت كرد و گفت اي اميرتيمورسالارزابلستان مي گويدكه اگر قصد جنگ نداري و به مهماني آمده اي قدمت مبارك باشد ليكن اگر براي جنگ آمده باشي براي كارزار آماده هستيم.
من براي اينكه نشان بدهم براي جنگ نيامده ام هدايايي جهت امير زابلستان فرستادم و آنگاه خبر دادند كه امير زابلستان به استقبال من مي آيد من چشم چشم براه دوخته بودم كه سواران امير سيستان را ببينم ولي حيرت زده مشاهده كردم كه يك عده گاو سوار از دور مي آيند،گاو ها مانند اسب چهار نعل حركت مي كردند و گاو سواران به سرعت به ما نزديك مي شدند ،من تا آن روز قشون گاوسوارنديده بودم و وقتي گاوها نزديك گرديدند مشاهده كردم به قدري بلند و قوي هستند كه انسان از مشاهده آنها دچار شگفتي مي گرددد.
پيرمردي كه ريش سفيد داشت و معلوم بود كه برترازسايرين مي باشد از گاو فرود آمد و دست را بالاي چشم نهاد كه بتواند اطراف را ببيند و با صدائي بلند بانگ زد من سالار زابلستان هستم ...امير تيمور كيست؟بعد از فرود آمدن پيرمرد تمام كساني كه سوار گاو ها بودند فرود آمدند و آنهايي كه پيرامون من قرار داشتند از فرط تعجب انگشت به دهان بردند ،زيراقامت مردهابه قدري بلند بود كه انسان تصور مي نمود از نتاج ديوها مي باشند نه آدمي زاد ،همه ريش هاي بلند داشته با اين تفاوت كه ريش بعضي ازآنهاسفيد و بعضي سياه و برخي خاكستري .
لباسهاي آنها جامه اي بود بلند ويك طرف دامن جامه را روي شانه چپ انداخه بودند.
وقتي سالار زابلستان نزديك شد من چند قدم به سوي او رفتم و گفتم من فقط براي ديدن كشور تو اينجا آمده ام و قصد جنگ ندارم . اميرسيستان گفت ،مقدمت مبارك باد و بيا تو را به قصر خود ببرم گفتم اي امير شماره همراهان من زياد است و ما سه هزار نفر هستيم و اگر به خانه تو بيايم موجب مزاحمت خواهيم شد او گفت قشون تو سه روز مهمان من هستند و غذا را به اردوگاه آنها مي آورند ولي تو بايد در خانه در خانه من سكونت كني ودر آنجا استراحت نمايي.
او و همراهانش سوار بر گاو شدند و من با عده اي ازسواران خود بر پشت اسب براه افتادم ودر حالي كه مي تاختيم از درياي هامون به سوي شهرسيستان رفتيم.
درراه به مردان بلند قامت و چهار شانه ،داراي ريش بلند بر مي خورديم كه بيل بر دوش داشتند يا در مزرعه با گاوهاي نيرومند شخم مي زدند،همه جا مرتع بود و معلوم مي شد كه سرزمين زابلستان منطقه اي است حاصلخيز و سرسبز.
شهري كه ما ديديم بسيار وسيع بود و در روزهاي بعد در آن شهر مقداري زياد از كالاهاي هندي را مشاهده كردم و معلوم مي شد كه آن شهر با هندوستان تجارت ميكند.
امير سيستان به خوبي از ما پذيرائي نمود و مي كوشيد كه من درآسايش كامل باشم.
در روز دوم امير سيستان همچنان كه سوار بر گاو ،مراكه سوار بر اسب بودم از شهر بيرون برد و به قلعه اي رسيديم كه ويران شده بود و به من گفت كه رستم در اينجا به دنيا آمده است از او پرسيدم كه آيا مي تواند بگويد كه رستم درچه تا ريخي درآن قلعه قدم به جهان گذاشته است . آن مردگفت هزار پانصد سال قبلاازاين رستم در اين قلعه متولد شده است.بعد از اينكه قلعه ويران شده را ديدم مرا به كوهي برد و گفت اين كوهي است كه رستم در كودكي از آن بالا مي رفت و بالاي كوه با عقابها پيكار مي نمود و اينك به خاطر زمستان عقابهااز بالاي كوه رفته اند و اگر فصل تابستان مي بود مي توانستم آنها را ببينم.
سالار زابلستان چون فهميده بود كه من اشعار فردوسي را مي پسندم از هر فرصت استفاده مي كرد و شعري از فردوسي مي خواند د زابلستان من نواده هاي عده اي از پهلوانان را كه دراشعار فردوسي از آنها نام برده شده است ديدم و با آنها صحبت كردم ،وقتي من قامت بلند مردان روستايي را مي ديدم وگاو هاي سطبرآنها را از نظر مي گذراندم و مي شنيدم كه به زبان فارسي صحبت مي كنند يقين حاصل نمودم گه آنجا زادگاه رستم است فردوسي در اشعارش ازيك رستم نام برده و من در زابلستان هزاران رستم ديدم.
از چيزهاي كه باعث شد من حيرت شد اين بود كه فهميدم در زابلستان در سال مي توان درسال سه محصول برداشت ،زيرا هوا گرم و آب فراوان است.
امير زابلستان مرا سواركشتي كرد و روي درياي هامون نيز گردش داد و به من گفت كه در دوره رستم وسعت اين دريا بيش از اين بود كه مي بيني و به تدريج درياي هامون كوچك مي شود و قسمت هايي از آن كه زيرا آب بود مبدل به خشكي مي گرددو شايد دو هزار سال ديگر اين دريا خشك شود و نواده هاي ماآنرا نبينند.
من نمي توانم در زابلستان زياد توقف كنم زيرا قشون من در قائن بود و مي بايد مراجعت نمايم و قشون خود را از قائن برگردانم ،ليكن قبل از بازگشت از سالار زابلستان پرسيدم كه آيا ممكن است كه من عده اي از مردان بلند قد و نيرومند زابلستان را اجير كنم و يك سپاه از آنها بوجود بياورم .
سالار زابلستان گفت اي امير تيمور ،تو ميهمان من هستي و قبول درخواست ميهمان بر ميزبان واجب است ليكن من نميتوانم اين در خواست تو را بپذيرم زيرا سكنه اين سرزمين در قشون اجنبي سرباز نمي شوند واگر من به آنها بگويم كه سرباز تو شوند نمي پذيرند .
اينجا ايران است و مردان ايران ايران از دوره رستم تا امروز عادت دارند كه فقط در قشون ايران سرباز شوند و وارد قشون هاي اجنبي نخواهند شد .
روزي كه مي خواستم از زابلستان مراجعت نمايم فرمانرواي سيستان ده گاو سواري و يك دست لباس رزم متشكل از كلاه خود و زره و ساق بند به نت هديه داد ومن هنوزآن لباس رزم را دارم زيرا نتوانستم مورد استفاده قرار بدهم چون براي من بزرگ است و نمي توانستم آنرا بپوشم.
موقع وداع سالار زابلستان كه پيرمردي بود يكصد ساله بود به من گفت ممكن است من ديگر تو را نببينم و از دنيا بروم ولي قبل از مرگ وصيت خواهم كرد كه باز ماندگانم پيوسته با تو دوست باشند.
از او پرسيدم اگر روزي من از تو كمك خواستم به من كمك خواهي كرد يا نه . اميرسيستان گفت من به تو قول دوستي مي دهم ولي كمك كردن من به تو موكول به اين است كه بدانم با كه خواهي جنگيد .
اگر خصم تو خصم ما بود من به تو كمك خواهم كرد ولي اگر تو با يكي از دوستان ما جنگيدي من نمي توانم به تو كمك كنم .
در آغاز زمستان من زادگاه رستم را ترك كردم و با سواران خود به سوي قائن به راه افتادم
منبع :
کتاب ، منم تیمور جهانگشا
گردآورنده : مارسل برایون فرانسوی
ترجمه وافتباس: ذبیح الله منصوری
نوبت چاپ چهاردهم 1372
از خصوصیات بارز این کتاب این است که توسط خود تیمور لنگ نوشته شده است.