بی بی شهربانو پردلی (

 

 

 

 

 

 

 

ژاله خانم ) فرزند سردار امیر خان پردلی وبرادر زاده سردار محمد رضا خان پردلی بود که در سال 89 به لقا الله پیوست و در قبرستان خانوادگی خویش در روستای دولت اباد سیستان به خاک سپرده شد

 

سردار امیرخان پردلی فرزند سوم پردل خان سرابندی بود [علی خان ومحمدرضا خان فرزندان اول ودوم پردل خان هستند].

از زندگی نامه سردار امیرخان اطلاعات کاملی در دست نیست ،فقط در جریانات مختلف زندگی برادرش محمدرضا خان اشاراتی گذرا به امیرخان گردیده است.

درکتاب زاد سروان سیستان آمده است:

اختلاف سردار محمد رضا خان پردلی با برادرش امیر خان بر سر تصاحب زمینهای زراعتی چهار خمی ،کا را به مداخله سرهنگ مکری کشانید ،که در سال 1313خورشیدی حکومت نظامی سیستان را از جانب رضا شاه عهده دار شده بود .

چنین می گوند که سرهنگ مکری در  غیاب محمدرضا خان سیلی محکمی به امیرخان نواخته واز محل چهار خمی پا به رکاب کرده به شهر زابل باز میگردد.

بلافاصله ماجرا به محمد رضاخان گزارش می شود وعلی رغم اختلاف ملکی موجود با برادرش تعصب ورزیده ،سواره ومسلح باجمعی از مردان خویش در پی تعقیب سرهنگ مکری می نهد اما او قبل از رسیدن محمد رضا خان در مقر حکومتی استقرار یافته به اقدامات دفاعی وسنگر بندی دست می زند.

ظاهرا تمام موارد فوق یک برنامه از قبل طراحی شده بوده که برای تخریب وتضعیف محمدرضا خان از طرف امیر شوکت الملک علم طراحی واجرا گردیده است.

زیرا بلافاصله این عملکرد ورفتار محمدرضا خان را به همراه گزارشی که حکایت از عصیان وسرکشی محمدرضا خان برای جدا سازی سیستان وانضمام آن به افغانستان می نمود به در بار رضا شاه ارسال شد واندکی بعد به فرمان شاه ویرا دستگیر وبه تهران اعزام داشتند.

بعد از شهریور 1320 که رضا شاه از ایران اخراج وتبعید شد محمدرضا خان توانست به سال 1322 به زادگاه خویش دولت آباد سیستان باز گردد .در طول مدت تبعید وی برادر کوچکش   امیرخان سرداری طایفه را برعهده داشت .

در جریان 19بهمن 1330 که به قتل سردار نظر خان ایرانی انجامید، آتش کینه را در قلب پسر دومش آریان ایرانی(نارویی) شعله ور نمود در نتیجه اریان با همراهی وهمکاری مادی ومعنوی اسدالله خان علم وامیر حسین خزیمه در محل حسین آباد بیرجند سردار امیرخان پردلی وسرگرد غفاری را که قصد عزیمت به مشهد وتهران داشتند به قتل رسانید.

آریان وقتی وارد سالن رستوران حسین آباد می شود ابتدا امیرخان را به قتل می رساند وبه مردم حاضر در رستوران می گوید این را کشتم به خاطر اینکه انتقام خون پدرم رابگیرم ،

سپس اشاره به سرگرد غفاری می کند ومیگوید :

این را می کشم که انتقام خون خودم را گرفته باشم که اگر چنانچه دستگیر ویا کشته شدم ، کسی شاید نتواند که انتقام مرا بگیرد.